ریوایس ریوایس .

ریوایس

رضا دوستی/ مردی با گام های بلند.

«عبدالرضا دوستی» عاشق تدریس و آموزش است. دوستیمان محکمتر و هر هفته پیوندمان مستحکم میشود. آقا رضا خیلی به آموزش و علوم قرآنی علاقه داردو عاشق درس دادن به بچه ها و نوجوانان در زمینه قرآنی است.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۶ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۵:۲۰:۵۰ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

آرزوی این بخش از زندگی من

به نام خدا

در این لحظه که در حال نگارش این کلمات هستم و برف همه جای همدان را در بر گرفته و با عنایت به اینکه امروز روز پنجشنبه هست.... یکی از آرزوهایم این است که برف ببارد و ببارد و بچه های مدرسه مخصوصا ابتدایی ها خبر شنیدن تعطیلی را بشنوند و کلی ذوق کنند و خوشحال شوند. شادی بچه در ایام بارش برف بسیار دیدنی و اگر بتوانیم آنها را احساس کنیم به زندگی امیدوار تر می شویم.

این هم از عیوب ماست.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۶ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۵:۲۰:۴۹ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

مصطفی زارعی/ صاحب آواهای طلایی.

اولین باری که مصطفا را دیدم در مسجد سید الشهدا علیه السلام شهرک مدنی بود. پسری با چشمانی درخشان و آینده ای روشن. نونهالی که وقتی مکبری میکرد همه دوست داشتن نماز اقامه کنند. کم کم در کار اذان رفت و وقتی اذان میداد گویا جوانی ها موذن زاده در مسجد حاضر شده و در حال اذان گویی است. اذان دلنشین مصطفی همچنان برای همه زیبا و شنیدنی است. دیدار ما که در سن شاید شش سالگی مصطفی رخ داد و در آن ایام هنوز در شهرک جان­ها و عاشقان، ساکن نشده بودند، گذشت و گذشت.... تا یک سال زمستان سرد و سوز دار همدان رسیده بود و در طبقه پایین جلسه برپا بود. شاید نزدیک ده نفر بیشتر نبودیم. دو نفر جوان آمدند. یکی از آنها وقتی خواند حالت سکته به من دست داد. حس خیلی خوبی داشتم. تا حالا چنین صدایی به این شفافیت نشنیده بودم. از آن روز به بعد با مصطفا بیشتر آشنا شدم. به آن دو عزیز گفتم. خانه ی شما کجاست؟ گفتند: همین جا در همسایگی شما. وقتی گفتند: در روبروی شما و در چند متری شما هستیم؛ اصلاً احساسی که داشتم مثل کبوتری که آزادانه به هر کجا می­خواهد جولان می­دهد همانطور شدم. احساس امنیت و با  شکوهی داشتم.... از این دیدار هم شاید نزدیک پنج و شش سال می گذرد. هر بار که مصطفیمی خواهد حالت سکته برای من برقرار است. دوست دارم او بخواند و آمال و آرزو های خودم را در آن صدای زیبا پیدا کنم.

مصطفی پسری همه چیز تمام است. در اخلاق و رفتار و در تلاوت. همدان ما به مانند این جوانان کم ندارد ولی این ما هستیم که باید حداکثر شناخت و دیده شدن را برای این عزیزان مهیا کنیم. برای مصطفا که این روزها در خودش فرو رفته و به مانند دوستان «چشم» می­گوید و هیچ­کدام را عملی نمی­کند، آرزوی روزهای آفتابی می کنم.  زارعی برای من            گوشه­های «جامه دران» و «عاشق­کش» را معنی کرده و رفته و من مانده ام با غم این گوشه های فریبنده که چه کنم.

باید به مصطفی بگویم که تا وقتی در کوچه هستی من یکی به یاد قرآن و درس و بحث می افتم و تو با تمام قوا به کارهای معنویت برس و اگر روزی از دیار ما جدا شوی جگرهایمان گویا پاره پاره شده است.

این مطلب را می­خواهم بگویم که، خیلی خوب است آدم در جایی زندگی کند که همه اهل آواز و هنر هستند از بالای کوچه که آقای رضا عزیزی به مانند غولی که استخوان فیل دارد سایه سنگین خودش را بر اهل موسیقی شهرک پهن کرده تا مصطفی زارعی که خداوندگار تلاوت محله­ی ماست، تا پدر، که فلسفه بودن با موسیقی را برایم در گوشی تعریف میکند تا رضا دوستی که عاشقانه به پرورش نوجوانان می پردازد. همین.

  



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۶ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۵:۲۰:۴۹ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

«حاج مُحمّد آزادجو» نگین مداحان استان همدان.

«رازهای یک بچه، که عاشق استاد خودش شد.»

(محرم) سال97 شمسی (در شبهای تاریک شهرک مدنی فاز دو همدان) هنگامی که ساعت 11 شب می­شد و بنده افتخار همراهی «حاج مُحمّد» را داشتم که تا «حسینیه آل رسول (ص)» پیاده و یا با ماشین ایشان را همراهی کنم، در حین تاریکی شب احساس می­کردم تبدیل به یک «پَر کاه» و «بدون وزن» شده ام. تا حالا این احساس سبکی را تجربه نکرده بودم. اصلا جلوی ایشان به حساب نمی­آمدم. دلیلش را نمی­دانستم. یکبار نگاه کردم دیدم گویا «کوه الوند» در مقابلم در حال حرکت است. ترسیدم ولی ترسی که توام با ذوق و شوق بود. حاجی صحبت می­کرد، من به خود می­بالیدم که با حاجی دارم راه می­روم. یاد گذشته­های دور افتادم. زمانی که نوجوان بودم و در فکر فرو می­رفتم و می­گفتم می­شود روزی با «حاج مُحمّد» حرف بزنم، کنارش راه بروم، اصلاً روزی می­شود که حاجی مرا به «اسم کوچک» صدا بزند.... جوان­ها چه فکرهای پاک و عاشقانه­ای دارند.... حال خودم را به صاحب تمام این آرزوها می­دانستم. ولی این «اقیانوس پر تلاطم» را که کرانه­ای برای آن پدید نیست، از کدام منبع و سرمنشا تغذیه می­کند که امثال بنده اگر وارد راز و رمزهای اینان شویم ...کارمان تمام است.

«حاج مُحمّد آزادجو» از مردان بزرگ روزگار ماست. مردی که تواضع و منش خاکی او همیشه ورد زبان ما «پایین­نشینان» است. مردی که فرصت­های بسیار را از دست داد تا در کنار مردمان پایین دست جامعه زندگی کند تا بتواند گره­ای از مشکلات «فقیر نشینان» باز کند. هنوز مردان خدا زنده ­اند.

«عطر» و بوی خاصی که از این استاد بزرگوار می­توان حس کرد و استشمام کرد بی شک «عطر ظهور» است. تمامی روضه­ها، مدح­ها، نعت­ها و سرودهای ایشان به کنار و ارائه­ی مطلب این «مرد تمام­نشدنی» برای آقا «امام زمان عج  » شنیدنی و دیدنی است. «سوز صدا» و نوایش فرق دارد. احتمالا «راز ناتمامی» حاجی در «ظهور» نهفته شده باشد.



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۶ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۵:۲۰:۴۸ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

در باب شعر عاشورایی:

برای برادر ارزشمند مداحم، آقا رضا عزیزی

چند روز پیش که تلویزیون را روشن کردم آقای اسفندقه که از شاعران کرمانی هستند را دیدم که توضیحات بسیار مفیدی در مورد شعر آیینی میفرمودند. در حین صحبت به یک شعر آیینی بسیار پر مغز از بیدل عزیز اشاره داشتند که وصف حال این ایام است. سبحه به معنای تسبیح است.

هرگاه ز خاک کربلا سُبحه کنند // در گردش آن چکیدنِ خونی هست

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۶ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۵:۲۰:۴۷ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

«احسان فرزامند» مردی که می خواهد به اوج عاشقی برسد.

احسان از بچه های اصیل هیأتی، همدانی (البته با گرایش شورینی) است که با کار برق و الکتریکی مشغول و مشهور است. از آن زمان های دور که یادم می آید، توی هیأت پای سیستم می­نشست و و پیچ های مخصوص «آمپلی فایر» را تنظیم می­کرد. همیشه از خودم می پرسیدم این همه پیچ و مهره را احسان چطوری سر در می آورد و هماهنگ می کند، خودش یک «جدول لگاریتم» تمام عیار است... و خیلی کار پیچیده و فنی است. در ذهنم هست که در هیأت برنامه ای پیش آمده بود و فرد مشهوری میگفت: «من دیدم به تو اشاره کردند که صدا را برای مداح کم و زیاد کنی و مداح را ضایع کنی...» و احسان می خندید و میگفت: «باباجان من چه کار دارم به این کارها....» ولی گذشت... و همچنان احسان 24 عیاره به کار خودش ادامه می دهد و هنوز هم قصد ازدواج ندارد. مدتی یادم می آید باشگاه بدنسازی می رفت و خوب شده بود ولی الان خبر ندارم ولی مشخص است که کمی کُند و کُم نشاط شده است.... یکبار هم در مغازه ی ایشان «برنامه طنزی» روی صحنه رفت که جالب بود، به نام «اوس فراز»... یادم آمد که «پدر آقا احسان» اجرای نقشی در «فیلم سرداران تنگستان» در زمان پهلوی داشته اند و خیلی هم خوب شده است. پدر ایشان «حاج غلامحسین» از خالص ترین مردان روزگار ماست. مردی که همه چیزش را برای هیأت خرج کرده و تا آخرین نفس در زیر پرچم آقا ابا عبدالله خواهد ماند. اصلا نمیدانم چرا برخی از اهای شورین اینقدر خوبن.... خالص، بی ریا، مذهبی، عاشق، با حیا، سربه زیر، خجالتی، خانواده دوست و البته هیأتی شاخ شاخ. احسان از بچه های شهرکی است که زندگی را دوست دارد. کمی عرفان و اندیشه های ناب در سرش هست و گاهی اوقات برای بنده مطالبی را بیان می کند که نشان دهند ی ذوق و فکر پاک خودش است. به هر خواننده ای اعتنا نمیکند.... مثلا عاشق یک خواننده ای است که «جراح مغز» یا «قلب» است. دلیل اینکه بچه های هیأتی یک بوی خاصی می دهند را نمیدانم. برای مثال بچه های که «هیأت عزاداری حسینی» دارند یک عطر وجودی و نهفته دارند، بچه های «هیأت امام زمانی» یک عطر دل پذیر خاص دارند و بچه های «هیأت جلسه قرآن» یک بوی ویژه و نادر دارند .... این خاصیت را در احسان به راحتی می توان حس کرد. شما می توانید با سایر کسبه ی اطراف خودش این تفاوت را لمس و البته با چشمان خودتان ببینید و نیاز به غیب گفتن ندارد.

به هر روی زندگی مشکلات خود را دارد و این مردان بزرگ هستند که از پس مشکلات بر می آیند. از صمیم قلب برای احسان و خانواده نازنینش که پر از مهر و عاطفه هستند آرزوی سلامتی دارم. برای پدر خوبش، که با هم چه رازهای مگویی داریم و در قلب هایمان خواهد ماند تا آن دیدار ویژه و خاص اتفاق بیافتد....

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۶ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۵:۲۰:۴۶ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

مسجد سید الشهدا (علیه السلام) همدان شهرک مدنی فاز 2

مطلبی مختصری که قرار است در باب مسجد عظیم الشان سید الشهدا در ویکی پدیا (اگر موفق شویم) ثبت گردد.

محل و مکان مسجد:

مسجد عظیم الشان سید الشهداء(ع) همدان واقع در شهرک شهید مدنی، فاز دو ، انتهای پارک مدنی قرار گرفته است. از خصوصیات این مسجد اشرافیت کامل بر بوستان(پارک) مدنی است، که جلوه ی بسیار پر نشاطی و منظره ی بسیار دیدنی به وجود آورده است.

ساخت و موسسان:

مسجد حضرت «سید الشهداء علیه السلام» ، همدان، واقع در شهرک شهید شهید مدنی فاز دو از مساجدی است که در اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد بنا گذاشته شده است. اواخر دهه هفتاد بنای مسجد گذاشته شده است. از موسسان اولیه این مسجد می توان به آقای احمدی( از معلمان بازنشسته ) و جناب آقای محمود نادری( از سپاهیان بازنشسته) اشاره کرد. جناب آقای مومنی از پیرغلامان و از بزرگان مسجد می باشند که نزدیک به نود سال از عمر با برکت ایشان می گذرد و از ابتدای ساخت مسجد کمک ها و راهنمایی هایی به اهالی محل داشته اند.

امامان جماعت:

مرحوم حسینی از شاگردان مرحوم آخوند اولین پیش نماز مسجد سید الشهداء بوده است. بعد از ایشان آقایان محمودی، زنگنه و ... از امامان جماعت این مسجد بوده اند. در حال حاضر حجت الاسلام و المسلیمن دکتر رضا بهرامی از سال 1390 شمسی امام جماعت این مسجد بوده اند.

ذاکران این مسجد عظیم الشان:

«حاج محمد آزادجو» از مداحان به نام و خوش نام این مسجد هستند که از ابتدای ساخت مسجد تا کنون هم در عرصه مداحی و هم در عرصه ی هیات امنایی به این مسجد کمک های فراوانی داشته اند. ایشان علاوه بر مداحی، با هزینه خود به هزینه های مسجد کمک های فراوانی داشته اند.

از دیگر ذاکران میتوان به آقای رضا عزیزی(آشنا به مقتل و موسیقی دستگاهی ایران)، دکتر حامد سلطانی، یاسر دوستی، مجتبی محمودی، مجید ظاهری، محمد همدانی ، جمال احتظاظی و .... اشاره نمود.

کرامات مسجد:

از کرامات این مسجد عظیم الشان ، در سال 1393 شمسی که مردم در حال تهیه و پخت غذا جهت روز عاشورا بودند در داخل گوشت نذری و تقسیم آن متوجه عبارات و جملاتی به نام«الله» و «لا اله الا الله» میشوند، که باعث حیرت و تعجب اهل منطقه میشود. فیلمی در آن زمان ضبط و در آپارات قابل مشاهد است.

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۶ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۵:۲۰:۳۶ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

«شکر روز وصال»

جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال          

شب فراق نخفتی لاجرم زخیال: (راست و درآمد ماهور)

دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل       

پیام ما که رساند؟مگر نسیم شمال: (گشایش)

غزال اگر به کمند اُفتد عجب نبود          

عجب فتادن مرد است در کمند قضا: (داد)

جماعتی که نظر را حرام می گویند

نظر حرام بکردند و خون خلق حلال(خاوران)

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی

به راه بادیه داند قدر آب زلال(دلکش)

به خاک پای تو داند که تا سرم نرفت

ز سر بدر نرود همچنان امید وصال(قرچه)

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری

به اب دیده خونین نوشته صورت حال(داد فرود)

به ناله کار میسر نمی شود سعدی

ولیک ناله بیچارگان خوش است بنال (فرود)

سعدی / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن/بحر: مجتث مثمن مخبون محذوف

به نظر این بنده ناچیز سراپا تقصیر، یکی از بهترین آوازهایی که در «دستگاه ماهور» هم از لحاظ «فنی» و « احساس» ارائه شده؛ این غزل زیبای آقای «سعدی» بزرگوار است. همه چیز مثل یک عکس زیبا در کنار هم قرار گرفته اند. بیان استاد هم در «تلفظ حروف» و حتا «وزن» بکارگرفته شده بسیار توانمند و وصف گفتن ندارد. شرح بیت «کمند قضا» خود شرح مفصلی دارد.... خیلی ها «کمند غزال» می خوانند.

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۶ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۵:۲۰:۳۵ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

دوستی با «علیرضا رحمانی/قاری قرآن کریم/مردی از لاله جین همدان»:

بسمه تعالی

بالای سرش زهوشمندی – می تافت ستاره ی بلندی

بخش اول: اولین باری که آقای «رحمانی» را دیدم، در اتوبوس مشترکی بود که به قصد تهران و حضور در مسابقات بین المللی و دیدن مستقیم فینال این مسابقات بود. آقای «سیفیان» و دوست نازنین ایشان آقای «ترکمان» و کلی از نخبگان قرآنی هم بودند.  برادر عزیزم «مصطفی دهقانی» هم تشریف داشتند. در طول مسیر آقای سیفیان که از قاریان با اخلاص همدان هستند از وسط اتوبوس آقای رحمانی را به بنده نشان دادند و گفت: آن جوان که در ابتدای اتوبوس ایستاده آقای رحمانی از نوجوانان خوب تلاوت استان هستند و به حول و قوه الهی آینده ای درخشان دارند. از دور که نگاه کردم، نوجوانی رشیدی را دیدم که حداقل 15 سال از من کم سن و سال تر بود. جوانی با چهره بشاش، باانگیزه، شاد، محکم، متعصب، خجالتی، کم رو و البته چشمانی پُراز شرم و حیاء و بنده در حافظه خود تصویری از ایشان ضبط کردم. فکر میکنم در بین راه به جز سلام و علیک خشک و خالی بین ما چیزی رد و بدل نشد.

بخش دوم: چند بار هم در مسابقات قرآن دانش آموزی کشوری که در همدان و در دانشگاه آزاد برگزار شد و ایشان صاحب رتبه شدند او را زیارت کردم و این نشان دهنده­ی لیاقت و پشتکاری بود که داشت. و باز من ایشان را می شناختم ولی او در عوالم دیگری بود که همه به آن «حسادت نیکو» دارند.

 بخش سوم: امسال در مسابقات دانش آموزی تهران رتبه آورد و بنده از صمیم قلب خوشحال شدم و برای این جوان خوب و درخشان شهرمان از صمیم قلب آرزوی موفقیت کردم.

بخش های خوب بعد: کارهای این پسر خوب لاله جینی را پیگیر بودم و در هفته آخر سال 96 در مسجد چمن همدان تلاوتی یادگاری انجام داد خیلی ذوق و شوق کردیم ... تا یک روز که در کنارش نشستم و در سالن غذا خوری پادگان ابوذر ناهار یک «کوبیده جانانه» با «نوشابه زرد» خوردیم و کلی «حاج آقای فرهادی» با دوستان شوخی کردند و من تمام حرکات این جوان را زیر نظر داشتم که چیزهایی یاد بگیرم که انصافا چیزهای فراوان برای عرضه داشت.

 فکر اینکه دو نفر از بهترین های هنر آوایی استان همدان یعنی: آقای «مهدی ساعد» و «علیرضا رحمانی» از یک خاک زر خیز به نام «لاله جین» باشد، انسان را به یاد خاک خراسان می اندازد که عالمان و هنرمندان بزرگ و نامداری از آن قطعه از بهشت برخاسته اند و انسان به هم ولایتی های خودش افتخار میکند و کلی «پُز» می دهیم که ما هم همدانی هستیم.

در فکر این بودم که آیا می شود «دختران جلسه» را برای «مسابقات مالزی» آماده کنیم؟ یا خیر؟ اصلاً در همدان میشود از این فکرها کرد یا خیر؟ یا اصلاً برای خانم های جلسه برنامه ای داریم یا خیر.... در همین فکرها بودم و با آقا «سید مهدی مرتضوی» داشتیم کارهای جلسه قرآن و هماهنگی های لازم را انجام میدادیم که پیامی از «علیرضا رحمانی» برایم رسید که می­خواهد در جلسه قرآن شرکت کند. خوشحال شدم. گفتم جوان به این خوبی از آنطرف همدان با تمام ذوق و شوق می خواهد ما را در انتهای همدان ببیند... بدون هیچ غرور و بدون تکبری. «خدایا از این همه شناخت و معرفت به ما هم عطا کن. »

بخش آخر: صبح زود همسایه های صداشناس محل (بر خلاف همیشه که صداهای ناکوک می­شنوند) گفتند: دیشب کی بود «نفر آخر» می خواند؟ خیلی حرفه ای بود، چند سالش بود؟ خیلی قشنگ خواند... گفتم 17 سال بیشتر نداشت...گفتند صدا «سی» به بالا می خورد... گفتم: «حرفه ای ها اینجورین».



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۶ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۵:۲۰:۳۴ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

چند نوشته ی بی سرو ته - برای برادران مرتضوی و میلاد امیرخانی

انتخابات هیات امنای مسجد و داستانهایش

معتمدین محل و البته آنهایی که سری توی سرها دارند و اعتقاداتشان از همه کامل تر، در سلام دادن دیرجوابگوتر، در ادعا از همه جلو افتاده تر و البته با اکراه به دیگران توجه کردن از مواردی است که باید یک شخص شخیص به همراه داشته باشد تا بتواند مورد وثوق مردم باشد. پرواضح است که لباس های رنگ مرده و البته تر  و تمییز، نداشتن موی بالای پیشانی، داشتن ریش های خشن و عدم آنکارت آن، داشتن خودکار در جیب پیراهن، جدیّت، حق به جانب بودن، عدم حساب کردن دیگران به پشیزی، اختراع نمازهای یک رکعتی و عجیب، سجده های طولانی، عدم هماهنگی، داشتن چشم های بی حال در عین حال بیرحم. در هر صورت دوستان گفتند بعد از دو سال شما هم نان نویسی کن. اصلا قبول نمیکردم چون همش دردسر و فحش خوریش زیاد است. به اصرار پدر فعلا قبول کردم..... خرداد 97- شهرک مدنی/ نرسیده به روستای حسن آباد

سوار شدن بر هواپیما 2

سوار بر هواپیما شدن همانطور که لذت دارد ترس فراوان هم دارد. اینقدر از هواپیما لذت میبرم که وصف ناپذیر است. وقتی سوار میشوی اعمال کرده و نکرده ات در پیش روی ظاهر شده و دیگر جای لذت را ترس میگیرد. بعضی ها که در هواپیما الکی میخوابند و با یک تکان برخواسته و از اینکه هنوز زنده هستند کیفشان کوک میشود. ولی هواپیما با کسی شوخی ندارد. از بهترین ساخته های بشری است که بعد مکانی را با کمک سرعت برای انسان برداشته و به سرعت انسان ها افزوده. همیشه خواستم حال و احوال کسانی که در سوانح هوایی آسیب دیده اند را بدانم و بپرسم. اینکه شاید یک روز به سر خودم بیاید اصلا مهم نیست ولی آن لحظات سخت چه بر سر دوستان می آید. بعضی ها می گویند در همان ثانیه های ابتدایی افراد دچار شوک و مرگ و حتا خونریزی شدید شده و از بین میروند.... به هر حال مرگ همیشه برای آدمیزاد یک چالش مهم است. تیر97- روستای حسن آباد همدان.

در احوالات آقای نون:

از همان ابتدا هم میشد

بازی های کودکانه:

اینکه در طول روز با کلی از مردم و خلق الله سروکله زدن و یک ریز با تلفن صحبت کردن نیاز به انرژی و خوردن گرمی جات فراوان است بگذریم، باید همیشه لبخندهای پر معنی و پر تفسیر هم در پس هر نگاه داشته باشی خود کتاب های گوناگون می خواهد... از اینکه بگذریم وقتی مثل «سگ هارر» (هار را باید با تکریر حرف را و تاکید بر آن خواند تا حق واژه رعایت شود.) با بچه ها و نونهالان هم رابطه داشتن هم خود داستان های شیرین روزگار ماست. وقتی به خانه میروی دنیای دیگری پیش روی توست. کودکان شیفته­ی تو هستند و تو را خداوند خود می پندارند... وقتی تا یک نصفه شب باید با یک جوان چقر فوتبال بازی کنی و چشمانت از بی خوابی لوچ شود... هم شیرین است و هم کمی سخت. تیر 97- اطراف روستای حسن آباد همدان(شهرک مدنی)

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۶ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۵:۲۰:۳۲ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)