ریوایس ریوایس .

ریوایس

‌‌‌‌یه‌اوضاع‌عن‌طوری

جفت دستام قفل شدن و چشمام تا نصفه باز میشد و بابا با عصبانیت میگف باز کن چشاتو تکون بده دستاتو

و پیشونیم حس نداشت و لپام سر شده بود

انگشتام تکون نمیخورد 

بابا هی دستامو ماساژ می‌داد و دستامو باز و بست میکرد

بدون اینکه اختیار داشته باشم  مچ دستام تا آرنجم میلرزید 

بابا آب قند می‌داد بخورم

گریه میکردم ولی بدون اشک 

تا حالا انقدر 

جدی

کل زندگیمو نابود نکرده بودم

کل بدنم یخ کرده ... اشکام سردن 

سرد تر از آب یخ زده 

نمیتونستم نگاهمو بگیرم 

دوروزه معدم خالیه

سرم میذارم رو بالشت نمیتونم بلندش کنم از شدت سرگیجه

گوشه چشمم خشکی زده و میسوزه

موهام عرق کرده وچسبیده ب پیشونیم و صورتم 

دلیلش؟ بعدا میگم😑😂



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۰۷:۵۰ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

بعد یک‌سال و اندی امتحان دادیم👌🏻😁

نازیو ک دیدم بش گفتم آب آوردی ؟

گف نه:|

گفتم تشنت نمیشه؟

بطری آبمو گرف درشو باز کرد به اطراف نگاه کرد گفت دوربین نباشه به چوخ بریم؟ 

بعد سرکشید دادش به من.

امتحان ک تموم شد داشتم دنبال نازی میگشتم 

رفتم کوچه بالایی مدرسه؛یهو نازی اومد گف کجا بودی چارساعته منتظرتم جامدادی النازو گرفتم ک در نره!!

بدو بدو کردم رفتم جلوتر وایستادم نازی گف زرا ب نظرت رد میشه از بین اون دوتا شاخه؟

گفتم امتحان کن 

جامدادیو پرت کرد رد شد . منم گرفتمش دوباره  فرستادمش دست نازی😂

برگشتنی هم سر راه لواشک خریدیم با نازی؛مانیا هم اومد باهامون:] 

خوبه عباسو دید ننه من غریبم بازی در نیاورد عیح😑💔 

اومدیم تو صف وایستادیم ، یهو برگشتم دیدم عباس پشته سر منه منو دید خندید گفت عههه؟

دیروز سمارو اسکل کردم ، میذارم شاتاشو ~~



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۰۷:۵۰ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

دلتنگتونم‌زیادزیاد؛بوس‌به‌گلب‌تون!!'(:

*بغض



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۰۷:۴۶ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

اجازه؟فقط‌سرسره‌بازیشو یادمه

امروز تولد الی و نازی بود رفتیم دم خونه الی خبر نداش 

اومدیم سوپرایزش کنیم مثلا !!' 

عین ماست وایستاد گفت وااای مررررسی . بعد گفتم بپوش بریم. گفت اوکی الان.

ینی تمام ذوقش همین بود!!!-_- 

بابای نازنین پشت پارک منتظر ما بود و تا مارو دید گف من ب بهانه ماشین خراب و بنزین اومدم اینجا نازنین هم تو ماشین دراز کشیده :

ماهی عین گوریل پرید تو ماشین نازیو بغل کرد گفت تولدتتت مبارک. 

فک کن تو ماشین نشستی یهو 4 تا از دوستات بریزن تو ماشین 😂

نازی سرخ شد از هیجان و کلی خوشحال شد و ازاینا و خلاصه:) 

یکم ک جلوتر رفتیم بطری آبو گرفتم خالی کردم روش😂

ماهی میگف همش لذته تو این هوای گرم ازخداتم باشه زرا آب ریخت روت و داشت حرف می‌زد

یهو نازی گف بده بطریو تشنمه دادم بش خالیش کرد رو ماهی😂

رفتیم نشستیم رو چمنا کادوهارو دادیم یکم حرف زدیم 

بعد رفتیم سوار سرسره شدیم😂برعکس می اومدیم و قطاری،کیمیا ازمون فیلم گرفت گذاشت

پروفایل گروه😂ازاین سرسره تونلیا...

مامان نازی کیک گرفت دورهم کیک خوردیم .میخواستیم فشفشه هارو روشن کنیم فندک نبود

یهو نازی گفت:من فندک دارم،زرااا کیفمو بده!

مامان‌نازی:تو فندک با خودت راه می‌بری!؟😐😂

نازی:برا جوجههه😁👌🏼

بعد ک داشتیم جم و جور میکردیم بیایم خونه 

کیمی یهو  گف زهرا ؟ گفتم جونم!؟ گفت خیلی دلم برات تنگ شده بود🚶‍♀️

یک‌سالو نیم بود ندیده بودیم همو:( 

کیمیا زودتر از ما رفت . بعدش بابای نازی گف بریم پیتزا بزنیم؟ 

نازی گف نهه ساندویچ 

باباش گف.بقیه چی؟زهرا خانم ،شما؟

منم گفتم منم ساندویچ اوکیه😁

بابای نازی ب شدت پایه اینجور برنامه هاس 

بعد نازی ب باباش گف ک کبریت از تو ماشین اوردی بده فشفه روشن کنیم.

فشفشه هارو روشن کردیم و این‌چنین:))))

با خانواده هامون هماهنگ کردیم سوار ماشین شدیم،دورمیدون ک رسیدیم بابای نازی گف کدوم ساندویچی بریم؟

گفتم مش‌دونالد ! گف کجاس؟ گفتم همینجاهاااس نمیدونم😂

همینجور دور میدون دور می‌زدیم😂تا مامانم زنگ زد ازش پرسیدم کجاس ساندویچیه ک پیچید اونطرف😂

فک کنم یه 7 هشت دوری زدیم دور میدونه ...

رفتیم پارک ساندویچارو خوردیم جاتون خالی ساعت ۹ و ربع من رسیدم خونه😴😂

خیلی خوب بود امروز واقعا جزء نیازمندی‌ها بود یه همچین تفریحی👌🏼😁



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۰۷:۴۵ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

بهتر از هیچی

تو صحن آزادی قرار گذاشتیم .

چراغونی کرده بودن حسابی:)))

مامان و بابا و فاطمه‌زهرا کوشولوشون اومدن .. ب قدری از دیدن فاطمه زهرا تعجب کردم

اخرین باری ک دیدمش ۶ ماهه بود ، الان ک دیدمش حرف میزد:)

چشماش گرد و مژه هاش فر بود . ب قدری قشنگ بود*_*💛 لپاشم ک دیگه نگم😂

بعد یه ربع ک اومدن حرف زدیم و اینا دیدم رقیه نیومد  ب مامان اینا گفتم من میرم زیارت

حالا درسته بوی گلاب خوبه ولی ن اونقدری ک تو فضای ضریح زدن:|||| 

نیم ساعت یا چل دقیقه بعد رقیه اومد شمارمو دادم بهش بعد ده‌دقیقه هم خدافظی کردیم:) 

دروغ چرا دلم برا همشون تنگ بود . حتی حسین؛ ک فک کنم 4_5 هس ندیدمش:') 

هم حسین ، هم رقیه تجربی میخونن=) مدرسه تیزهوشان و امسال دوازدهمن و کنکوری:) 

فک میکردم حسین هنرستان بره ولی تجربیه😴👌🏼 من ک هنوز تو کفِ صداشم😐



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۰۷:۴۵ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

تغییر

ولی من داشتم ظرفارو میشستم یهو صداش اومد گفت سلام خانوم فلانی . خوبی؟ 

یلحظه یجوری برگشتم سمت گوشی . میخواستم جلو مامانم اینابلند بگم برگام

گفتم این حتما پسرعمه‌اشه اصلا یه درصدم احتمال ندادم حسین باشه 

تا گف سلام 

با تعجب گفتم: مامان.این حسینه!!!!؟؟؟؟

مامانم خودشم تعجب کرده بود گف حسین اقا؟شمایی؟ خوبی؟

خندید گفت بله بله و ... 

اومدن مشهد ، ولی حسین گف ک داره میره اصفهان . مامانش و خواهرش هتلن . 

هعیی-_- نباید انقد بزرگ میشد:(  حسین همیشه برام ۱۳ ساله بود:)) 

میرفتیم تو محوطه فوتبال بازی میکردیم یا پای کامپیوتر بازی میکردیم:(( 

اونروز عکسای کامپیوترو ک یکم زیر رو کردم عکسای منو حسین و خواهرشو دیدم

من ک ۵ سالم بود یه شلوارک طوسی پام بود با تیشرت ستش و داشتم اب بازی میکردم و خیس بود موهام و تفنگ آب‌پاش دستم بود، رقیه لباساش عین من بود ، ینی هروقت میان مشهد منو رقیه لباسای ست میگرفتیم. رقیه ۷ سالش بود . حسینم ۷ سالش.پایین یه فواره آب وایستاده بودیم و میخندیدیم، دوقولوعن دیگه . 

باباش میگف خواستگار میاد براش هی همه رو رد میکنه نمیخواد .

رقیه خیلی خوشگله..خیلی! دختر جنوبه دیگه . چشمای کشیده مشکی با پوست یکمی سبزه .قد بلند و موهاشم خیلی خوشگل بود . هرکی عکسشو میدید میگف چ خوشگله  .

ولی الان بعد ۳ سال نمیدونم چطوری شدن:( 

ن حسین ن رقیه . همه ی تصوراتم بعد شنیدن صدای حسین بهم ریخت ازش.صداش خیلی قشنگ بود. 

الان دیگه نمیشه مث گذشته شوخی کنیم باهم یا بازی کنیم . قطعا مردی شده برای خودش:(

رقیه هم حتما خیلی بزرگ شده:(((( 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۰۷:۴۴ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

Fact

میگن ک هردختری یه رفیق پسر داره ک همه چیو بهش میگه:)))



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۰۷:۴۱ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

مختلط

اینا خودشونو راحت کردن-_-

چون مجازیه آموزشا دخترپسر باهم یکی کردن کلاسارو:||

یبار وسط کلاس خوابم برده بود با صدای یه پسره ای ک داش بلند حرف میزد پریدم.اصن برگام ریخت دیدم تو کلاسمون پسرم هس😂😐

استادمونم مرد هستش:|

آقا من خجالت میکشم میکروفونمو باز کنم این چ وعضشه -_- 

 

+وای‌پرهام.چ صدای استاده جذابه*_* 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۰۷:۴۱ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

روفرشی

مامانم رفته دوتا روفرشی خریده پهن کرده من متوجه نشدم 

اومده میگه قشنگن؟

میگم.چیا؟

میگه ندیدی واقعا؟

میگم چیو؟

میگه روفرشی گرفتم:|

میگم عه ارهه چ قشنگه . 

میگه میخواستم برای توهم بگیرم

میگم تو اتاقم ک لازم نداره .! 

میگه اتاقت ن ، بگیرم نگهش دارم برات ...'

میخندم میگم بروووو

بعدش سریع جیم میشم تو اتاقم😴🐋



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۰۷:۴۱ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

پوزش‌ولی‌حقیقت‌تلخه=]

‏دوستان دقت کنید با گریه‌کردن و الغوث‌الغوث تلاوت کردن، خدا فقط اون بخشی که مربوط به خودشه رو میبخشه.اون بخشی که ریدین تو زندگی و شب و روز ما، با هیچ ذکری درست نمیشه-_- 

حق الناس؟ 

 

+غریبمون حذف کرده ک ولی هس -_- 

+عزیزمون خیلی وقته رفته:(

+بعضیا نرفته،رفتن:)



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۰۷:۴۰ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)