ریوایس ریوایس .

ریوایس

بیوگرافی (1)

**نهال** ظاهر: بیشتر تیپ اسپرت میزنه. موهای سفید و تقریبا بلندی داره. ته موهاش یه ذره حالت داره. که اکثر اوقات بافته است.. چشمای قهوه ای روشن تو نور عسلی میشه.  قد و هیکل متوسط

شخصیت واخلاقیات :دوستان کمی داره . شیطونه و عاشق سر به سر دیگران گذاشتنه، مهربونه. خونسرده و به ندرت عصبانی میشه. ولی اگه بشه کلا قاطی میکنه. رُک و راست هست.راز دار خوبیه.دوستاش براش خیلی مهمن اما رابطه خوبی با پدرش نداره.  منطقی،اجتماعی، گوشه گیر، خجالتی، پر از احساس، به فکر فردا نیست، مقبول اطرافیان، اهل حمایت از دیگران، معتدل و پایدار، خوش سلیقه، اهل تجزیه و تحلیل، بسیار  تنبل و شلخته ، کنجکاو و جستجو گر، متنفّر از زیادی مهمان، به آسانی تغییر عقیده نمی‌دهد، نکته سنج، دارای پشتکار فراوان، مشاور خوب، عاشق رنگ آبی، گاهی لجباز، مثل باتری باید مرتّب شارژ شود، صادق و درستکار، ساده دل، آسان گیر، دو دل و مردد، دوست  ندارد کسی از کارش سر در بیاره. پر صبر و طاقت.  کمتر به کسی اعتماد داره.

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

**نیروانا** ظاهر :  بیشتر تیپ رسمی. موهای قهوه خرمایی که همیشه با کلیپس جمعشون میکنه و فرفری هستن  و چشمای همرنگ موهاش . کشیده و لاغر ریزه میزه. 

شخصیت و اخلاقیات : خیلی شیطونه. زیاد حرف میزنه و شوخی های بامزه میکنه. اما در عین حال کاملا جدیه و خیلی عاقل. مهربونه. اشتباهش رو می‌پذیرد و سعی در جبرانش دارد. باریک بین و دقیق. کنجکاو، خوش قلب، دوست داشتنی، علاقه‌مند به مسافرت و گردش، اجتماعی و خوش اخلاق، با ذوق، چالاک، یک دفعه حرف شیرین می‌پراند، اهل عدالت، مشتاق و پر انرژی، زود خسته می‌شود، علاقه‌مند به معاشرت و دوست یابی، مرتّب کار عوض می‌کند، بد پیله، عاشق تنوّع، شاد و خندان، با شهامت، پاک و معصوم، صادق، مهمان دوست، ولخرج، رک گو، اهل سؤال و جواب. ‌‌

**الناز**ظاهر:  ترکیب اسپرت و رسمی.، بستگی به مکانش داره. موهای بور و حالت دار و چشای عسلی روشن.  قد بلند تر از افسانه و نیروانا.

شخصیت و اخلاقیات :  کلا آدم جدی هست ولی بعضی وقتا نیروانا رو تو شوخی همراهی میکنه. آدم دقیق و آن تایمی ه. پر انرژی مثبت، اجتماعی خوش اخلاقه اما  کلا زیاد عصبانی میشه و زود از کوره در میره وخیلی زود آروم میشه ، عاشق مد و لباس، وسواس خاصی روی لباس پوشیدن داره حتما باید لباساش اتو شده باشن. فیلم دیدن رو دوست داره و اتفاقات داخل فیلم رو به زندگی واقعی ربط میده. منطقی و آدم شناس، شیک پوش و حسود، گاهی پرحرفی میکنه یعضی وقتا هم ساکته.  هنرمند و عاشق کار های هنریه.  گاهی لجباز، اهل هیجان، حساسه و زود میزنه زیر گریه. ولخرج.

** افسانه** ظاهر: اکثر اوقات تیپ رسمی میزنه. موهای قهوه‌ای و بلند که حالت دارن  و چشمای قهوه ای روشن. تو نور عسلی میشن قد و هبکل متوسط

 شخصیت و اخلاقیات : دوستان زیادی داره، آدم منظم تمیز و دقیقی هست. آروم و کم حرف، مهربون، کار دان و لایق، علاقه مند به آشپزی و خونه داری، کمتر شیطونی میکنه و شیطونی های الناز و نیروانا واقعا اعصابش خرد میکنه. خیلی از پدرش حرف شنوی داره و کلا احترامش رو داره، هوای دوستاش  رو خیلی داره. بیسار اجتماعی. اهل قضاوت کردن. آدم کنجکاوی نیست. مرموز و دوست داشتنی. به اطرافیانش احساس آرامش می دهد. مبتکر، اهل بخشش و تنوع،  احساس مسئولیت زیادی داره. اعتماد به نفس بالا. زیا. با دیگران سر اینکه با اون هم عقیده نیستم بحث نمی‌کند و حرفشان رو قبول می‌کند اما از عقیده بود بر نمی‌گردد. بی حوصله.    

 

پ. ن1: این پست برای اینکه تفاوت شخصیت و ظاهر  "افسانه" و "نهال"  رو بفهمین   به علاوه دوتا شخصیت دیگه  الناز و نیروانا. 

پ. ن2 :  یه سوتی تو داستان‌ دادم تازه متوجه اش شدم. من گفتم افسانه نوزده سالشه. اما تو باقی داستان‌ نوشتم هنوز میخواد تو کنکور ثبت نام کنه. اشتب شده. افسانه به همراه‌ نیرواناو الناز  میرن دانشگاه هنر

اگه گفتین کدوم دانشگاه؟! 😁



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۵۲:۲۴ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

(Hoveyat(3

فصل‌ 1 قسمت 3

صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم. کش و قوسی به بدنم دادم جا خوابم عوض شده داغون شدم. یه نگاه به ساعت کردم ساعت هفت بود. من چرا انقدر زود بیدار شدم؟!

  رفتم سر یخچال و باقی مونده پیتزای دیشبم رو برداشتمو رفتم جلو تلوزیون نشستم به خوردن . واقعا اگه این یارو مجید بیاد باید چی بگم بهش ؟

گوشی خونه زنگ میزد اما این مسیح عین خرس خوابیده بود. تلفن رو جواب دادم:

_بله؟!.

+سلام!شما؟

_ شما زنگ زدی من باید بگم کیم ؟

+مسیح کجاست ؟

_ میشه اول بگید کی هستین ؟

صدای بوق ممتد تو گوشی پیچید ،صورتم رو جمع کردم ،طرف چه بی ادب بود.

برگشتم و پیتزام رو تموم کردم ،اخه کی صبحونه پیتزا میخوره؟... هه.  گوشیم رو برداشتم و یکم باهاش ور رفتم تا وقتم بگذره .

کلاسم هنوز شروع نشده بود .  ساعت شد هشت این مسیح چقدر میخوابه برم بیدارش کنم 

نفسم رو فوت کردم و رفتم تو اتاقش تکونش دادم و تو همون حال گفتم:

_ مسیح!مسیح !هوووی پاشو 

چشماش رو باز کرد و پرسید :

+ساعت چنده ؟

_هشت !

با کف دست زد رو پیشونیش و سریع از جاش بلند شد و گفت:

+دیرم شد چرا زودتر بیدارم نکردی

 رفت تو آشپزخونه دم سینک صورتشو شست، بعد رفت تو اتاقش

دنبالش رفتم   داشت لباس عوض می‌کرد.  آروم گفتم :

_ میخوای بری سر کار؟

+اره دیرم شده .

شلوارشو کشید بالا از در اتاق رفت بیرون.  داشت کفشاشو می‌پوشید که گفتم:

_ اگه اون یارو... مجید بیاد چی بگم بهش؟!.

+یه جوری باهاش کنار بیا ،وگرنه منم از این خونه پرت میکنه بیرون. فقط اون از شلخته بازی خوشش نمیاد ،خونه رو مرتب کن. 

یه نگاه به خونه انداختم . پتو بالشت من وسط هال پهن بود بسته پیتزا رو میز عسلی مبل و کوسن های مبل چروک شده بود . جام رو جمع کردم . بسته پیتزا رو انداختم سطل آشغال.یکم خونه رو مرتب کردم .

لباسام رو پوشیدم ساعت هشتو نیم بود تا برسم دانشگاه ساعت نه میشه !به سمت در. رفتم که همون لحظه کلید تو در چرخید یعنی مسیح به این زودی برگشت ؟سر جام ایستادم  در باز شد 

و با دیدن یه پسر چهار شونه قد بلند  ماتم برد.

فکر کنم مجید همینه . ساکت بهش خیره شده بودم که با دیدنم گفت:

+تو کی هستی همونی که پشت تلفن بود ،تو خونه من چه کار داری ؟مسیح کجاست ؟

آب دهنمو قورت دادم ،مسیح  گفته بود طرف اعصاب نداره با این عضله هایی ام که داشت من الان چه غلطی بکنم؟!  آخه آدم قحطه این هم خونه اشه؟!

+مگه کری؟!  نمیشنوی؟!  میگم تو خونه من چه کار میکنی؟!

_ عه چیزه .. من آبتینم ،دوست مسیح . گفتم اگه بشه به توافق برسیم منم اینجا بمونم 

یه تای ابروش رو انداخت بالا و گفت:

+مگه اینجا طویله است ؟حساب اون پسره مسیح رو که بعدا میرسم ،اگه به خاطر آشنایی باباش نبود اجازهنمیدادم یه ثانیه هم تو این خونه بمونه .برداشته واسه من دوستاشم اورده. گورتو گم کن

خب طرف خیلی بی ادبه اما چاره ای نیس باید هر جوری شده باهاش کنار بیام و ترجیحا با ادبیات خودش باهاش حرف بزنم ولی مودبانه . با صدای نسبتا بلندش به خودم اومدم و نگاهش کردم .گفت:

+با تو ام میگم از خونم برو بیرون

_ببخشید ،سوء تفاهم نشه،من میخوام اینجا بمونم اجاره بهاش هم هر چی باشه میدم . از لحاظ مالی وضعیت خوبی دارم . لطفا بزارید بمونم .

چند لحظه بهم خیره شد و گفت :

 

​​​​+چقدر میخوام اینجا بمونی؟!

_ نمیدونم اما اگه بشه یه مدت میمونم.

+اینجا قانون داره. این خونه منه با قانونای من،حق نداری مهمون دعوت کنی.

_. باشه قبول.

+ماهی سیصد اجاره 

_باشه اونم قبول 

با اینکه قبول کردم اما تو دلم کلی خودمو فحش دادن آخه ماهی سیصد؟! از کدوم گوری پولشو جور کنم من فقط برا یه ماه پول دارم .

رفتم سمت کیفم و از توش هفتا تراول پنجاهی در آوردم و گرفتم سمتش و گفتم:

_ این سیصد وپنجاه فقط میخوام یه نفر اجازه ورود به این خونه رو داشته باشه. دوستم امیر.  خواستی پنجاهم میدم روش.

  پوزخندی زد و پولارو از دستم گرفت. داشت می‌شمرد. گفت :

+بچه پولداری نه؟!  همه چیز رو نمیشه با پول خرید... بگیر.

از تو پولا اون یه پنجاهی رو داد بهم.

+ببین بچه، قانونی منو نمیتونی بخری. همینه که هست.  میخای باش، نمیخوای؟. هِری از همون دری که اومدی برگرد. دیگه ام پولاتو به رخ من نکش.

این جمله آخر چنان با تحکم گفت که تمام تنم لرزید..

 همینجا می‌گرفت منو زیر مشت و لگد یه جوون نوزده ساله چه دفاعی میتونه از خودش بکنه؟! . انقدر قانون قانون میکنه که انگار کتاب قانون رو این نوشته .

اگه مجبور نبودم راهمو میگرفتم می رفتم.

رفت سمت مبل و نگاهی به کوله پشتی که رو مبل بود انداخت و گفت:

+در ضمن از شلختگی هم خوشم نمیاد بیا اینو جمع کن..

رفتم سمت مبل و کوله رو از روش برداشتم نگاهی به ساعت مچیم انداختم. پووووف کلاسم شروع میشه تا چند دقیقه دیگه 

 از شدت استرس تشنه ام شد ،رفتم اشپز خونه یه لیوان آب خوردم.

اثری از اون یارو مجید نبود حتما تو اتاقشه.

کلید تو در چرخید و مسیح وارد شد. همونجا رو صندلی اپن نشسته بودم اصلا حواسش بهم نبود. شناسنامه اش رو پرت کرد رو اپن و رفت سمت یخچال یه لیوان از تو کابینت برداشت و چرخید که با دیدنم حسابی جا خورد و یه داد زد:

+کثافت اونجا چه غلطی میکنی؟!

_توچه کار میکنی؟!

+هوووف خدا بگم چه کارت کنه سکته رو زدم پسر، عین جن نشستی اینجا

حوصله بحث با مسیح  رو نداشتم. شناسنامه اش رو برداشتم و بازش کردم.و گفتم :
_ چه زود از سر کارت برگشتی ؟ شناسنامه ات برا چی دستته 

مسیح  لیوان آب رو یه نفس سر کشید و نگاهی به شناسنامه توی دستم انداخت و گفت:

+مشکلت رو با مجید حل کردی؟! ماشینش تو پارکینگ بود اومده؟!

_آره. درباره این شناسنامه بگو قضیه چیه؟!.

+سر کار نبودم ،یکم پول برا شهریه از یکی قرض گرفتم شناسنامه ام رو گرو گذاشتم . الانم پولشو پس دادم شناسنامه ام پس گرفتم 

_ اهوم پول لازم داشتی بهت میدادم

شناسنامه رو از دستم کشید و گفت:

+بیخیال پاشو بریم دانشگاه  دیرمون شد .

_ چشم آقا مسیح.

گوشیم رنگ خورد اسم امیر رو صفحه‌ بود. نشون  مسیح دادم گفتم‌ :

_امیر داره زنگ میزنه.

+جواب بده

_ میدونم چه کار داره خب دانشگاه دیر شد.

رد تماس زدم  .

مسیح بهم نگاه کرد و با اخم گفت :

+واقعا درکت نمیکنم چه جوری انقدر خونسردی 

_ عوض فک زدن، برو آماده شو.

مسیح رفت تو اتاق و کیف دستیش رو برداشت و اومد بیرون.

+بریم.

همراه مسیح از در خونه بیرون رفتیم.

من اون اوایل از مسیح خوشم نمیومد  تقریبا مدام تو سرو کله هم میزدیم. اون روزی هم که همگروهی منو امیر  شده بود. روز عزای من بود اما بعد از یه هفته و شناخت بیشترش فهمیدم که اونقدرام آدم  بدی نیست .

تو تاکسی با صدای مسیح از فکر اومدم بیرون.

+به چی فکر میکنی؟!

_به روزی که استاد فرهادی منو تو رو توی یه گروه انداخت

 خندید و گفت :

+قیافت خیلی دیدنی بود.

و بعد ادا مو در آورد.

_ اونقدرام که تو میگی داغون نبود..

سری به نشانه تایید تکون داد گفت:

+دقیقا به همین اندازه داغون بود.باور نداری  از امیر بپرس

رسیدیم دانشگاه. وارد سالن که شدیم متوجه شدیم یه نفر ک کت و شلوار مزخرفی که پوشیده بود داره میره سمت کلاس. سرمو بردم نزدیک گوش مسیح و آروم گفتم:

_اون استاد جِبلی نیست.

+چرا، از تیپش میشه فهمید خودشه. 

_ خیله خوب  پس بجنب تا زودتر از جِبلی بریم کلاس.

  دوتا مون دویدیم و با سرعت از کنارش رد شدیم در کلاس رو بستیم و نشستیم سر جامون.

جِبلی وارد شد.  نگاهی گذرا به همه انداخت و گفت :

-ستوده، آزادواری!  برید از کلاس بیرون.

  سر جام ایستادم وگفتم :

_ اما استاد ما زودتر از شما رسیدیم سر کلاس.

  +برید از کلاس بیرون.

_ ولی ما که الان سر کلاسیم. 

-ستوده اصرار داری بمونی،بمون اما من برا غیب میزنم. 

پووووف.  حرف زدن با این آدم  عین گل‌ لگد کردن بود.  از در کلاس بیرون اومدم. مسیح هم اومد بیرون. داشت میرفت. که گفتم :

_کجا؟! 

+میخوای اینجا پشت در بمونی؟! بیا بریم تو محوطه.

بی حرف پشت سرش راه افتادم و رفتیم تو محوطه دانشگاه.

روی یه صندلی نشستیم.  درحالی که به درخت روبه روم زل زده بودم آروم گفتم:

_ کلاس  بعدی کی هست؟!

نگاهی به ساعتش کرد و گفت :

-چهل دقیقه دیگه.

_ مسیح، میگم حالا چه کار کنیم؟!.

+چه میدونم؟!. چرا با  پدرت کنار نمیای ؟

 نگاهش کردم یکم از سوال یهوییش جا خوردم . بعد از ماجرای دیشب طبیعیه که این سوال رو بپرسه . گفتم:

_ منو مقصرر مرگ مادرم میدونه . وقتی من به دنیا اومدم بابام از من متنفر شد جون منو مقصر مرگش میدونست همیطور همه عکسای مامانم رو جمع کرده از خونه‌،اینا رو ریحانه خانوم گفته ،اون از بچگی منو بزرگ کرده 

چیزی نگفت و سکوت کرد. و همون لحظه یهو گفت:

+یه سوال بپرسم؟. 

به رو به روش خیره شده بود.  منم مثل اون به روبه رو خیره شدم و گفتم :

_بپرس.

+تو و امیر چه جوری باهم دوست شدین؟!

  کمی مکث کردم و گفتم:

_خب چیز زیادی یادم نیست فقط میدونم بابام مدرسم رو عوض کرد و از دبستان... از وقتی که یادمه امیر دوستمه. تنها دوستی بچگیم. بزرگتر که شدم دوستای دیگه هم پیدا کردم. اما در مورد امیر قضیه خیلی فرق میکنه اون مثل برادرمه.

  +چرا یادت نمیاد؟! یادت نمیاد که چه جوری با امیر آشنا شدی اینا خاطرات مهمی اَن باید یادت بمونه.

 _ نمیدونم اما به نظرم اونقدر هم مهم نیست. اینکه  یادم باشه یا نه؟! بازم امیر مثل برادر منه.  

حرف زدن با مسیح جالب بود برام. به عنوان‌ یه آدم غریبه. و کسی که ازش خوشم نمیومد. البته با همین  چند روز پیش واقعا درباره اش اشتباه میکردم.

آروم گفتم :

+امیر هم رفیق منه هم داداشم.  مادرم مرده ،پدرم خم که کلا منو نادیده میگیره یه جورایی میشه گفت جز امیر کسیو ندارم.

  مسیح خندید و گفت:

+منم هستم دیگه! من مثل امیر مدت زیادی باهات دوست نبودم که مثل برادر باشم . اما به عنوان یه دوست هستم 

  لبخندی زدم و نگاهش کردم یکی زدم پس کلش و گفتم‌ :

_ معلومه که هستی  رفیق. 

خندید و مشت محکمی به بازوم زد. 

امیر با یه قیافه دمق و داغون از دور میومد.  به ما که رسید همونجا بالا سرم وایستاده بود دستشو گرفتم و کشیدمش کنارم نشست. گفتم:

_ چته رفیق؟! 

+چمه؟! کلاس رو مخ اون جبلی بدون تو خیلی رو مخ تر از قبله. بعدم شما دوتا خنگ چرا دیر میاین؟!  اصلا چرا  با مسیح انقدر صمیمی شدی که من یادت رفته؟!

مسیح آروم گفت :

+ حسودیش شد!

گوشه اَبرو چپم رو خاروندم و گفتم :

_ الان حسودی کردی؟!

یه خنده عصبی کرد و گفت :

+نه...من چرا باید حسودی کنم اصلا به چی؟... صبرکن بینم شما دوتا چرا باهم اومدین؟

شونه ای بالاانداختم و گفتم :

_همون ماجرای همیشگی ،با پدر محترم بحثم شد . دیشب خونه مسیح خوابیدم .

امیر سری به نشانه مثبت تکون داد و گفت :

+وقتی جواب تلفنش رو ندی همین میشه دیگه ...خیلی بیشعورین . میگفتین منم بیام !

_یهویی شد ساعت ده یازده  بود اومدم طفلک خواب بود 

+همون وقتی که من از خونش رفتم .

مسیح که کنارم نشسته بود و داشت با گوشیش ور میرفت بی توجه به بحث منو امیر گفت:

+معنی فامیل استاد جبلی می‌شه : ذاتی، طبیعی، فطری.

پوزخندی زدم و گفتم :

​​​​​_ هم معنی اسمش چرته هم اسمش ، بیخیال  پاشین بریم. 

امیر نگام و کرد و با تعجب گفت :

+کجا؟! 

_ کلاسمون دیر می‌شه. دوباره ندازنمون بیرون. 

********

مسیح کلید رو تو در چرخوند ودرو باز کرد. منم پشت سرش رفتم تو خونه..  مجید رو مبل لم داده بود و داشت فوتبال میدید و تخمه می‌خورد که با دیدن ما سرشو چرخوند و گفت:

+هوووی بچه پولدار! یکی برات کادو فرستاده رو اپن آشپز خونه است.

  بدون اینکه چیزی بگم به سمت آشپز خونه رفتم کولم رو دوشم بود یه جعبه کوچیک بودبه رنگ مشکی و یه ربان که نه به قرمز می‌خورد نه به آبی. بیشتر ترکیب رنگ آبی قرمز و مشکی بود.

صورتم رو جمع کردم طرف خیلی بی سلیقه بوده. روش یه کاغذ بود که اسممو روش نوشته‌ بود..  بازش کردم یه جعبه مخملی سرمه‌ای.  برداشتم که زیرش یه کاغذ بود که تا شده بود  کاغذ رو برداشتم و بازش کردم.  و جمله اش رو با صدایی آروم که فقط خودم می‌شنیدم خوندم. روش نوشته‌ بود:

_ فکر میکنی بدونی کی هستی؟!.

گیج شدم منظور این جمله چی بود؟!. جعبه مخملی رو باز  کردم یه انگشتر داخلش بود انگشتر نقره ای و دوتا مثلث روش بود که توی هم بودن مثل علامت بینهایت با این تفاوت که به جای دایره مثلث بود. . به فکر فرو رفته بودم. اینا چه معنی داره؟ نمیدونم یه جور حس عجیبی با دیدن اون انگشتر بهم دست داد انگار که خیلی وقته مال  من بوده یه جور حس مالکیت.

با صدای مسیح افکارم نصفه موند.

+چیه؟! کی این حلقه خوشکل رو برات فرستاده؟!.

_ ها؟!.

+میگم کی اینو برات فرستاده اسم نداره ؟

سرمو به چپو راست تکون دادم و کاغذ رو گرفتم سمتش و گفتم‌ :

_ معنی این جمله چیه؟!

یه نگاه به کاغذ کرد و گفت :

+کدوم جمله؟!  اینکه خالیه..

با تعجب به برگه نگاه کرد  چند بار باز بسته اش کردم ولی بازم خالی بود.

+شاید جمله مخفیه.

نگاهم رفت رو مسیح و گفتم :

_ چی جمله مخفی؟!.

+بیا یه دقیقه.

کاغذو ازم گرفت و رفت سمت گاز شعله رو روشن کرد و کاغذ رو گرفت روش در کثری از ثانیه کاغذ دود شد رفت هوا حتی خاکسترش هم نبود.

یکی زدم پس کله مسیح و گفتم :

_ این چه کاری بود؟!.

 دستی به سرش کشیدو گفت :

+چقدر دستت سنگینه.

_ چی تو مغزت بود که کاغذ رو گرفتی رو آتیش؟!

+چه میدونم مثل تو فیلما یه جمله رو برای اینکه بقیه نخونن با آبلیمو می‌نویسن بعد میگیرن رو آتیش جملش ظاهر میشه.

پوفی کشیدم و سری به نشانه تاسف براش تکون دادم و گفتم :

_ یکی کم بود دوتا شدین .گا بود به سبزه نیز اراسته شد .

+بیخیال بابا، من فیلم دوست ندارم. اینارو هم از امیر شنیدم. گفتم کمکت کنم بیا و خوبی کن.

_ این خوبی بود الان؟؟

بی حرف رفت سمت اپن و جعبه رو زیرو رو کرد و گفت :

+طرف روانی بوده.

_ چرا اینو میگی؟!

+یه جعبه  بی ریخت بد رنگ با یه انگشتر و یه برگه خالی فرستاده. معلومه مخش عیب داشته.

_ برگه خالی نبود.

+جان من؟!  روش چی نوشته‌ بود؟!.

_ فکر میکنی بدونی کی هستی؟

+معلومه ،در حال حاضر مسیح  در دسترس می‌باشد.

کلافه نگاهش کردم و گفتم :

_ لودگی های امیر رو تو هم اثر کرد.  روی برگه نوشته بود فکر میکنی بدونی کی هستی؟!.

 ژست متفکر گرفت و گفت :

+دو حالت داره. اول، یکی میخواسته سر کارت بزاره؟، دوم‌، اینکه شاید پدرت..تورو به فرزند خوندگی گرفته باشه... شاید تو پسر پدرت نباشی. و چون خودت گفتی  رابطه خوبی باهم ندارین. بهترین راه اینکه حقیقت رو از پدرت بپرسی.

_ خب مثل اینکه تو هم یه چیزایی سرت میشه.

+من میخوام برم بیرون سرکار تو هم میای؟!.

_ آره وایستا.

اون جعبه رو انداختم تو کوله ام و همراه‌ مسیح از خونه بیرون رفتیم.

مسیح رفت  سر کارش. و منم یه تاکسی گرفتم و رفتم خونمون باید یه روز حتما برم سرکار مسیح  فکر کنم خودمم به کار نیاز داشته باشم اگه قراره مستقل بشم. واز طرفی پول کرایه خونه ام هست 

×××××××

وارد خونه شدم. رویا جلوم سبز شد وگفت :

+فکر کردم دیگه نمیای؟.

_ برای دیدن تو نیومدم.

+زبونت دراز شده. به بابات بگم.

بیخیال رویا شدم و از کنارش رد شدم و و ریحانه خانوم رو  چند بار صدازدم اما خبری نبود .

رویا لبخن خبیثانه ای روی لباش بود اومد سمتم و گقت:

+فکر کردم دیگه نمیای ،اون پیرزن رو اخراج کردم. پیر شده بود برای کار های خونه . دوست ندارم خدمه به درد نخور تو عمارتم باشه 

 دستم رو مشت کردم عصبانی شدم و گفتم :

+انقدر از من متنفری تا من رفتم اون بنده خدا رو اخراج کردی ؟زورت فقط به اون رسید ؟

پشت چشمی نازک کرد و غرور آمیز گفت:

+تو که از این خونه رفتی دستت به جایی بند نیست .

بیخال رویا شدم و به سمت اتاق کار بابا رفتم

چند تقه به در زدم و درو باز کردم بابا پشت میزش نشسته بود عینک مطالعه رو چشماش بود و داشت تو برگه ها سرک می‌کشید و با ورود من به اتاق نگاهش از برگه ها گرفت و به من دوخت.

آروم رو صندلی ها نشستم و سلام کردم.

جوابمو داد پوزخندی زد و گفت :

+چی شد برگشتی؟ جایی نداشتی ؟

_ بر نگشتم، فقط ازتون یه سوال دارم.

+می‌شنوم.

عینکش رو از چشماش برداشت و گذاشت رو میز و به من خیره شد. با صدای آرومی پرسیدم :

_ من واقعا پسر شمام؟!.

 خیلی آروم حرف زدم اما شنید و پوزخند صدا داری زد و گفت :

+چی باعث شده همچین فکری کنی؟!.

_ خب من دلیل بی توجهی های شما و اینکه امروز یه بسته برام اومده بود که یه نامه توش بود که متن عجیبی نوشته بود. ازم پرسیده بود، فکر میکنی بدونی  کی هستی..... و من گفتم بیام ازتون بپرسم.

+میتونی حقیقت رو بشنوی؟!.

_ آره لطفا بگید.

 از جاش بلند شد و اومد روبه روم نشست. و با صدای آروم گفت :

+مادرت یه دختر مغرور و خود خواه بود. اون زمان من تازه وارد کار فرش شده بودم. و اونم ناظر کیفی محصولات بود. از اینکه یه دختر توی این رشته درس میخوند و اومده بود کار آموزی من عصبانی بودم. من کسی بودم که همه بهم توجه داشتن و بهم احترام میزاشتن.  اما اون کاملا فرق می‌کرد. مثل بقیه دخترایی که دیدم نبود یه جذبه و ابهت خاصی داشت. مادرت خیلی زن زیبایی بود و در نگاه اول همون زیباییش آدمو جذب می‌کرد. صادقانه بگم ازش خوشم اومده بود اما وقتی باهاش بیشتر آشنا شدم اخلاقش رو نمیتونستم درک کنم آدم مغروری و خود رای که به حرف کسی گوش نمیداد. و کاری که دلش می‌خواست رو انجام می‌داد. کم کم ازش زده شدم و نمیدونم چرا همش میخواستم  بقیه بگم که آدم بدیه. اما در نهایت عاشقش شدم. و ازدواج کردیم اما بعدش فهمیدم پدرش مخالفه.
کنجکاو به بابا نگاه میکردم و منتظر بودم تا ادامه داستانش رو بگه ذوق داشتم اولین بار بود اینجوری نشسته بود و داشت باهام حرف می‌زد اونم درباره مادرم.

وقتی دیدم بابا حرفی نمیزنه ناچار پرسیدم :

_ خب بعدش  چیشد؟!.

 بابا یه نیم نگاه بهم انداخت و گفت :

+گفتم که مادرت خیلی خود رای بود. به حرف پدر بزرگت گوش نکرد و با ما باهم ازدواج کردیم. و بعدش تو به دنیا اومدی و مادرت برای همیشه از پیشم رفت.

آروم پرسیدم :

_ کجا رفت؟!.

 طوری نگام کرد که انگار یه احمق رو دیده  نمیدونم اما شایدم داشتم خنگ بازی در میاوردم
از روی صندلی بلند شد و رفت پشت میز کارش و گفت :

+مادرت مرد. مسئول  مرگشم تویی، یه موجود نحس، جای اون تو باید میمردی ، برای همینه که ازت متنفرم، تنها دلیلی که نگهت داشتم حس دلسوزی پدرانه ام بود.

شکه شده بودم، من یه موجود نحسم؟ مسئول مرگ مادرم؟ آنقدر بیرحمانه  این حرفا رو بهم زد  که نتونستم حتی پلک بزنم.

عینکش رو زد به چشماش و نگاهی بهم انداخت و گفت :

+میخوای همینجا بشینی؟! نمیری تو اتاقت؟!.

 بی حرف از جام بلند شدم و به سمت در رفتم ذهنم درگیر بود با قدم  آروم خودمو به در رسوندم و بازش کردم. نفس هام به شماره افتاده بود  از پله ها بالا رفتم. و وارد اتاقم شدم  سرم گیج میرفت و حرفای بابا تو ذهنم میچرخید.

نشستم رو تخت دو نفره بزرگم و به زمین خیره شدم.

کم کم اون حس شوکه شدنم به خشم  تبدیل شد. دستمو مشت کردم. یکم از وسایلم رو قبلا برده بودم بقیش رو هم الان میبرم حالا که مجید اجازه داده تو بمونم .دیگه نمیخوام اثری ازم تو این خونه بمونه 

به سمت کمد لباسام رفتم و همه وسایلم رو ریختم تو چمدون و از در خونه زدم بیرون. موندن توی اون خونه برام خیلی سخت بود.

دهنم شلوغ بود و جملات بابا مدام تو ذهنم چرخ می‌خورد. و حس تنفر و خشمم رو بیشتر میکرد

یه تاکسی گرفتم و رسیدم خونه 

با کلیدی که مسیح بهم داده بود درو باز کردم و رفتم تو اتاق چمدون رو گوشه اتاق ول کردم . نشستم رو زمین ساعت چهار بود و خدارو شکر که هیچکدومشون خونه نبودن.

دلم میخواست بزنم یه چیزیو داغون کنم تا بلکه این عصبانیت کم بشه. از همه عصبانی بودم اما بیشتر از خودم و البته بابا که با بی‌رحمی تمام اون حرفا رو بهم زد. به موهام چنگ زدم و اشکام سرازیر شدم. حالم از خودم به هم می‌خورد من چی بودم یه موجود اضافی توی این دنیا؟!. مسئول مرگ مادرم؟!

با تاریک شدن هوا منم دیگه تو تاریکی اتاق چیزی نمیدیم. نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد.

 

توی یه تاریکی محض بودم همه جا تاریک بود و چشمم هیچی رو نمی‌دید. اما با اطمینان کامل تو تاریکی  حرکت  می کردم چشمم جایی رو نمی‌دید  اما راه رو میدونستم. نفس های گرمی رو کنار گوشم حس کردم و جملات نامفهومی که تهدید وار به نظر میومد. با اینکه نمیدونستم اونی که پشت سرمه کیه اما میدونستم که داره تهدیدم میکنه. سرعتم رو بیشتر کردم تا از اون سیاهی پشت سرم فرار کنم. با تمام توانم میدویدم و اون جملات  رو تکرار می‌کرد.  ترسیده بودم اما ته دلم روشن بود کسی که همیشه مراقبم بوده الانم هست اونم میاد. اون سایه پشت سرم با همون صدای نخراشیده و زمخت گفت : اون نمیاد منتظرش نباش. از حرکت ایستادم که زیر پام  خالی شد  و سقوط کردم یه نور از بالای سرم اومد و جسد خودمو توی تابوت دیدم.

 

+آبتین  بیدار شووو.

 سریع سرمو بلند کردم که محکم به چیزی خورد بعدش صدای داد مسیح بلند شد و سر خودمم درد گرفت.

نگاهی به مسیح که با دست پیشونیش رو ماساژ میداد اخم کرده بود.

منم دستم رو گذاشتم رو سرم  که مسیح گفت :

آه من غلط بکنم دوباره تو رو بیدار کنم. سرم ترکید نکبت.

_ باشه حالا انگار سر من درد نگرفته.

+زدی یه چی هم طلبکاری؟!.

_ خیله خوب جوش نیار چه کارم داشتی؟! ساعت‌ چنده؟!.

+پاشو گمشو بیا شامتو کوفت کن.

گوشیم رو از کنارم برداشتن و ساعت رو نگاه کردم ساعت هشت بود.

پوف. یاد خوابم افتادم و من تا حالا خواب به این ترسناکی ندیده بودم.

از جام بلند شدم هنوزم با لباس بیرون بودم لباسام رو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه. مجید داشت کنار گاز یه چیزایی رو تو قابلمه سرخ می‌کرد..

با دیدن من نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :

+بچه پولدار. بیدار شدیا. این خونه قانون داره  کارم باید بکنی. بخور وبخواب نداریم.

توی دلم اداشو در آوردم و نگاهم رفت رو مسیح که سر میز کوچیک و چهار نفره آشپزخونه نشسته بود و پیشونیش هم قرمز شده بود.

مجید یه نگاه به مسیح انداخت و گفت:

+هویی پادشاه نیستی اونجوری نشستی. پاشو بیا ظرفا رو بیار.

 حداقل مجید از رویا قابل تحمل تر بود 

از در آشپرخونه رفتنم که برم تو اتاقم. اصلا گشنم نبود. صدای مجید که تقریبا عربده می‌زد اومد :

+بچه پولدار  گشنه نیستی؟!

منم مثل خودش داد زدم :

_ من اسم دارم آبتین!  نوش جون.

رفتم تو اتاق و گشت گذار داخل اینترنت پرداختم.

مسیح اومد تو اتاق خودمو بخواب زدم زیر لب آروم گفت :

+تا الان خواب بوده، چه طور میتونه بخوابه؟!.

بعد اومدم جاشو پهن کرد و گرفت کنارم خوابید منم بعد از چند دقیقه وقتی مطمئن شدم مسیح خوابیده دوباره به گشت زنی تو نت پرداختم. ساعت پنج بود که بلاخره خوابم گرفت و چشمام رو بستم و خوابیدم.

صبح با تکونای مسیح یه چشمم رو باز کردم و نگاهی بهش کردمو گفتم :

_ چیه؟!

+نمیخوای بریم دانشگاه؟

_ ساعت چنده؟!.

+هفت.

 اخمی کردم و دوباره دراز کشیدم و پتو رو کشیدم سرم.

مسیح پتو رو کشید و گفت :

+نخواب بیدار شو.

_ امروز فقط یه دونه کلاسه برا ساعت ده 

+میدونم.

پوکر نگاهش کردم و گفتم :

_ میدونی و هوار شدی رو سرم. برو بزارم منم دو دقیقه بکپم.

+بابات چی گفت؟

 با شنیدن این حرفش چشمام رو باز کردم پتو رو کنار زدم  و عصبانی خیره شدم بهش که سریع گفت :

+نمیخوای بگی نگو. اصلا من رفتم تو بخواب.

_ وایستا.

برگشت و بهم نگاه کرد یه لبخند رو لبش بود انگار منتظر بود تا من بگم چیشده. لبخند کمرنگی اومد رو لبم و گفتم :

_ خب واضحه وقتی من دنیا اومدم مامانم مرده بابام هم منو مقصر مرگ مادرم میدونه.

مسیح یه تای ابروش رو انداخت بالا و گفت :

همین اینارو که قبلا هم گفتی 

_ انتظار داشتی چی باشه؟!

+چیزی درباره مادرت نگفت؟.

_ چرا گفت مامانم زن مغروری بوده، بعدش بابام عاشقش شده.

مشتاق نگاهم کرد و گفت :

+خوب داستان‌ عاشقانه شون رو بگو.

_ برو گمشو مسیح چی میخوای بشنوی؟!.

 به اون لبخند مسخرش یکم کش داد و گفت :

+دیگه چی؟!

_ هیچی گفت مامانم خیلی زن زیبایی بوده و همه دوستش داشتن

با این  حرفم مسیح  نیشخندی زد اخمی کردمو گفتم :

_ نیشتو ببند گلابی.

+تو اصلا به مامانت نرفتی. اونقدی قیافت ضایع هست که انگار ده تا دمپایی ابری باهم خوردن تو صورت.

 پوکر نگاهش کردم و گفتم :

_ مرسی‌ صداقت.

+خواهیش، قربان شما.
 از اتاق بیرون رفت و بعد درو باز کرد و سرک کشید تو اتاق و گفت :

+یه ساعت دیگه باید بریم دانش آماده باش.

_ باشه. حالا برو گمشو

+چشم انبه ترشیده.

زد زیر خنده و رفت بیرون.

خب ظاهرا همین دوتا خل و چل با من دوستن.
خوابم کلا پرید و از جام بلند شدم و رفتم یه آبی به سرو صورتم بزنم.

 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۵۲:۱۹ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

(Hoveyat(2

تقریبا کل خونه رو زیرو رو کردم ولی اثری از گوشیم نبود.

امیر با حرص  گفت:

+آبتین بیا بریم دیرشد !

_ یه زنگ بهش بزن.

+سی بار زنگ زدم در دسترس نیست.

  کلافه چنگی توی موهام زدم و بیخیال گوشی شدم و همراه امیر و مسیح  از خونه زدم بیرون.

  یادم نمی‌اومد آخرین بار گوشیم رو کجا گذاشته بودم. 

یه تاکسی گرفتیم و خودمون و رسوندیم خونه استاد. زنگ درو زدیم و منتظر شدیم. تا درو باز کنه.. چند دقیقه بعد اومد دم در. سلام دادیم  نگاهی به ما سه نفر کرد و لبخندی زد :

+خب ببینم طرح تون آمادس؟!.  

زودتر از بقیه گفتم :

_ بله استاد. 

 طرح ها رو دادم دستش.  با همون لبخند رو مخ گفت:

+جلسه بعد بهتون میگم. 

و درو بست.

  مات و مبهوت به در نگاه کردیم.

امیر : میمرد دو کلمه میگفت نمره رو میده یا نه؟!.

_ گفت جلسه بعد.

امیر: شنیدم. کر نیستم.

از خونه استاد فاصله گرفتیم و سه نفری تو خیابون قدم میزدیم . حس کردم یکی داره دنبالم میاد. برگشتم و به پست سرم نگاه کردم هیچکس نبود 

  امیر عصبانی  بود زیر لب به دانشگاهو درسو کتاب و استاد رو مورد عنایت فحش هاش قرار می‌داد.

یکی صدام زد :

+آبتین ؟کجا میری ؟

آروم گفتم :

_ شماها چیزی گفتین ؟

دوتاشون برگشتن سمتم. و با تعجب بهم نگاه کردن. امیر گفت: 

+من دارم فحش میدم یعنی چی اخه....

حرفشو قطع کردم و گفتم :

_نه یکی اسممو صدا زد و پرسید کجا میری ؟

مسیح:من  که چیزی نگفتم 

  _امیر تو چیزی نگفتی ؟

  امیر با تعجب بهم نگاه کرد. گفت:

+نه !حرف زیاد زدم ،اما یادم نمیادتو رو صدا زده باشم . مگه جایی میرفتی 

_کجا میخوام برمپدارم با شما میام ،میگم یکی صدام زد .

امیر:خب کی بود؟

_نمیدونم !

 دوتاشون با تعجب بهم نگاه میکردن ،حتما با خودشون میگن من رد دادم. مسیح از تو جیبش کلیدارو در آورد و گرفت سمتم. گفت:

+آبتین برو خونه یکم بخواب خسته ای. احتمالا به خاطر بی‌خوابیه. منو امیر هم تا نیم ساعت دیگه میایم خونه

_خودت کلید داری ؟

+اره یه یدکی دارم برا مواقع ضروری.

   چیزی نگفتم شاید راست میگه توهمی شدم اما آدم به خاطر یه روز نخوابیدن اینجوری که نمیشه؟  در هر صورت  کلیدارو ازش گرفتم.

  *********

.  +آبتین  بیدارشو چقدر میخوابی؟!.

یه چشمم رو باز کردم و نگاهی به امیر انداختم که  با مسیح داشتن رو اپن آشپز خونه  پیتزا میخوردن.

غلتی تو جا زدم و پتو رو دور خودم پیچیدم. گفتم:

_ زر نزن بابا. مثلا کَپیدم

امیر یه چیزی پرت کرد سمتم که  خورد تو سرم با حرص از جا بلند شدم و نشستم. گفتم:

_ چتونه شما دوتا، میزارین بخوابم یا نه؟ خوبه خودتون گفتین!

امیر اشاره ای به بسته پیتزایی که کنار خودش بود  اشاره کرد و گفت:

+بابا خرس هم این همه نمیخوابه ،بیا بخور.

  دستی به صورتم کشیدم. و نگاهی به جعبه پیتزا انداختم و  بی حال گفتم :

_نمیتونستی جای پیتزا یه چیز دیگه برا ناهار بگیری؟

  مسیح خندید و گفت :

+ناهارت که تو یخچاله. برا شام‌ پیتزا گرفتیم.

با شنیدن کلمه شام چشمام گرد شد سریع از جا بلند شدم و از پنجره بیرون رو تماشا کردم هوا تاریک بود و کوچه با نور تیر های چراغ برق روشن شده بود.

یعنی من از صبح تا حالا خوابم؟!  یه گوشه تاریک یه مرد رو دیدم که ردا تنش بود و کنار یه درخت وایستاده بود وداشت به من که پشت پنجره بودم نگاه میکردم. نمیدونم اما یه لحظه یه دلهره عجیب افتاد به دلم و پرده رو کشیدم 

و رفتم بسته پیتزا رو از رو اپن آشپز خونه برداشتم و لم دادم رو مبل جلو تلوزیون و روشنش کردم.  صدای امیرو شنیدم. گفت:

+  گوشیتو پیدا کردی؟!

.  یه خمیازه کشیدم و یه گاز به پیتزام زدم و با دهن پر گفتم:

_ من که تازه از خواب بیدار شدم 

کانال رو عوض کردم یه فیلم مزخرف عاشقانه.

دوباره عوض کردم.  یه مجری با اعتماد به سقف کامل داشت چرت و پرت میبافت به هم.  هوووف هیچی نداشت .

با حرص تلوزیون رو خاموش کردم و مشغول خوردن پیتزام شدم دو تا برش که خوردم  بسته رو پرت کنارم رو مبل.  و سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم. کلی به ذهنم فشار آوردم تا یادم بیاد آخرین جایی که گوشیم رو گذاشتم کجا بوده اما هیچی توی ذهنم نمیومد. مسیح  بسته پیتزای منو که رو مبل برداشت و بازش کردو تعجب گفت:

+همش  همین !سه تیکه خوردی ؟! 

امیر با بطری آب از تو آشپزخونه اومد. لبخندی زد و گفت:

+منم که این همه سال رفیقشم موندم این چه طور با خوراک کمش تا حالا زنده مونده.

  مسیح  رفت آشپز خونه و امیر اومد کنار من رو مبل نشست

 _  یادم نمیاد گوشیم رو کجا گذاشتم.

  مسیح از تو آشپز خونه داد زد:

+آخرین بار کجا گذاشتی؟

_نمیدونم.

  امیر سری به نشانه تاسف برام تکون داد. گفت:

+یعنی بازم ماهی از تو بهتره. این حافظه اس تو داری؟  اصلا برام تعجبه چه جوری درس میخونی؟!

_ بیخیال بابا تو به حافظه من چه کار داری؟!

+  بدبخت به خاطر اینکه غذا نمیخوری مخت  نمی‌کشه. بگیر اینم گوشیت.

  گوشی رو از دستش گرفتم و گفتم:

_کجا بود؟! 

+کجا بود؟!  تو کابینت کنار لیوان. 

پووووف شاید حواسم نبوده اما تا جایی که میدونم من اصلا نرفتم سر کابینت اونوقت چه طوری؟! .  البته میشه گفت به این حافظه من امیدی نیست.  از رو مبل بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه تو چارچوب در وایستادم و گفتم :

_مسیح،  شارژی نداری که به گوشیم بخوره شارژرم نیست .

+نه بابا آخه اون گوشی داغون من با گوشی تو توی یه سطحه؟!.

_ ای بابا، شارژر نیاوردم.

  صدای امیر از پشت سرم اومد:

+پس باید برگردی خونتون. 

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_ در هر صورت که باید برگردم. حالا یکم زودتر. 

  امیر با قیافه آویزون گفت:

+آره باید بریم دلمون نخواد، مسیح پرتمون میکنه بیرون. 

مسیح  اومد کنار من تو چارچوب وایستاد و رو به امیر گفت:

+داداش، چرا منو میگی؟!  به من باشه بمونین. اما اگه مجید بیاد منم با شما پرت میکنه بیرون. 

 امیر نیشخندی زد وگفت:

+در هر صورت که باید پرت بشیم بیرون. خودمون بریم با وقار تر نیست؟

  مسیح با لبخند گفت:

+زدی تو خال.

_ پس من همین الان میرم 

امیر با تعجب گفت:

+حاجی تو چرا انقدر جدی گرفتی. همین الان میخوای بری.

_نه. برم بهتره . 

مسیح آهی کشید وگفت:

+حیف شد. تازه می‌خواستیم خوشبگذرونیم

امیر لبخندی زدو با یه چشمک به مسیح، اشاره ای به من  کرد و گفت:

+خواستی خوش بگذرونی، بگو آبتین هوا مونو داره.

نگاه مسیح  اومد رو من و با تعجب یه تای ابروش رو بالا انداخت. 

نگاه بی تفاوتی به دو تا شون انداختم و از آشپزخونه بیرون رفتم. کوله ام رو برداشتم وسایلم رو جمع میکردم .مسیح اومد کنارم و با تعجب پرسید:

+منظور امیر، از اینکه هوا مو داری؟ چی بود؟!

شونه بالا انداختم و گفتم:

_از خودش بپرس چون منم نفهمیدم منظورش چی بود .

امیر : شما دوتا خیلی خنگین !

مسیح: میشه همینجوری سه تایی خوش گذروند ،اما منظور امیر یه چیز دیگه بود .

امیر:تا حالا پارتی رفتی ؟مهمونیای بالا شهر ؟ببین اصن تو یه سطح دیگه است .من یه بار با آبتین رفتم 

مسیح به من نگاه کردو گفت:

+راست میگه ؟

_مسیح ،در مورد چیزایی که امیر میگه زیاد جدی نگیر  چرت زیاد میگه.

امیر خیز برداشت سمت و یه پس گردنی زد بهم و با اخم بزرگی گفت :

+آشغال من چرت میگم.

_ نه پس من میگم.

+که اینطور دارم برات آبتین خان. دوروزه با این پسره آ‌شنا شدی، زدی زیر دوستی چندین ساله ات با من؟

پوکر نگاهش کردم و گفتم:

_ بدبخت حسود. من رفتم.

به سمت در رفتم و از خونه زدم بیرون.

*************

از در خونه وارد شدم ،ساعت یازده شب بود خدارو شکر که چراغا خاموشه. و مجبور نیستم با رویا رو در رو بشم.

از خونه مسیح  تا خونه خودمون پیاده اومدم و الانم اصلا دلم نمیخواد بیدار بشن و منه خاک بر سر رو بازجویی کنن.

از پله ها بالا رفتم و تا جای ممکن آروم قدم برداشتم که صدای جیر جیر پله های چوبی در نیاد.  همون لحظه چراغا روشن شد و صدای بابا رو از پشت سرم شنیدم :

+آبتین باید حرف بزنیم.

  برگشتم و بهش نگاه کردم داشت به سمت مبلای سالن  نشیمن میرفت.

  این که بابا میگفت حرف بزنیم  یعنی من میگم تو فقط بگو چشم. 

پشت سرش راه افتادم. روی یکی از مبلا نشستم که بابا گفت:

+گوشی همراه چه وسیله ایه؟

داشت حاشیه میرفت   چشمامو رو هم فشار دادم و سرم رو بالا آوردم و گفتم:

_ بابا لطفا حاشیه نرو میدونم راجب چی میخوای حرف بزنی پس خودم میگم. 

بابا روی مبل لم داد و انگشتای هر دو دستش رو مماس هم و آرنجش رو هم گذاشت رو دسته مبل.  یعنی میخوام ببینم چی زر میزنی؟   نفسم رو فوت کردم و گفتم :

_ منو دوستام یه سری برگه که استاد کارمون، آزمون خواسته بود رو آماده کردیم و اما این بچه شما...

+داداشت!

  _اون داداشم نیست. اشکان برگه هارو پاره کرده بود. نزدیک بود استاد مارو توبیخ کنه اما خداروشکر یه فرصت بهمون داد و منو دوستام هم گفتیم میریم خونه یکیشون قضیه رو حل میکنیم.

  با همون لحن سرد و خشکش گفت:

+مگه گوشیت همراهت نبود که یه اطلاع بدی من خونه دوستمم. 

_ من بچه نیستم!

  +هه بچه نیستی؟! کی بزرگ شدی؟! به نظرت بزرگ شدن یعنی اینکه از خونه بزاری و بری بدون اینکه به من خبر بدی؟ خیلی گستاخ شدی ، ابرو ریزی  چند شب پیشت رو هنوز نبخشیدم 

_هه ابروریزی !....چرا باید بهت خبر بدم؟! 

+چون من پدرتم. 

از جا بلند شدم و  رو به روش وایستادم درحالی که رو مبل نشسته بود سرشو آورد بالا و بهم نگاه کرد.   کمی به سمتش خم شدم و گفتم:

_ پدر منی؟! چه جمله خنده داری؟!به خاطر یه شراکت مسخره میخواستی پسره رو بفروشی ،  پدر بودن فقط گیر دادن  به اینکه شب کجا میمونی و کجا میری نیست. 

از رو مبل بلند شد و یه سیلی زد تو گوشم. در اثر ضربه صورتم به یه طرف کشیده شد.  پوزخندی بی اختیار اومد گوشه لبم سرمو بالا گرفتم و گفتم:

_هه پدر بودن به دست بلند کردن رو پسرت هم نیست

.  دوباره یه سیلی به همون جای قبلی زد و انگشت اشاره اش رو تهدید وار بالا گرفت و با اخم گفت:

+مواظب حرف زدنت باش.  لازم نکرده بهم پدر بودن رو یاد بدی، بچه.

  پوزخند زدم و به سمت اتاقم رفتم دیگه یه لحظه هم دلم نمیخواست توی اون خونه خراب شده بمونم شارژ گوشیم رو برداشتم و چندتا  خرت پرت و لباس برا خودم همه رو چپوندم تو کوله ام بقیه وسایلا رو هم شاید بیام بعدا ببرم اگرم نه که اصلا دیگه پامو تو این خونه نمیزارم 

از در اتاق زدم بیرون. از پله ها که اومدم پایین دیدم رو مبلا نشسته به سمت در رفتم که صداش رو پشت سرم شنیدم. 

+کجا میری؟! 

_ مگه مهمه؟!  در هر صورت سعی کن برای پسر دومت پدر خوبی باشی.

  قبل از اینکه منتظر جواب باشم از در خونه زدم بیرون تو خیابونا فقط داشتم می دوئیدم ،حالم اصلا خوب نبود از دست خودم عصبانی بودم . از وجود خودم بیزار بودم ،بابام رسما شده بازیچه دست اون زنک . میخواست یه مراسم نامزدی مسخره بزاره با اون دختره دیانا،اونم تو نوزده سالگی، وقتی فهمیدم .به بابا گفتم انقدر از دست من خسته شدی که میخوای اینجوری از شرم خلاص بشی بعدش گفتم نترس به زودی از این خونه میرم لازم نیست با این نامزدی مسخره خودتو کوچیک کنی ....

مثل سگ دروغ گفتم جام کجا بود ،اما بلاخره که باید شجاعتم رو جمع میکردم 

موندن تو اون خونه لعنتی چه اهمیتی داره ؟ اونم با وجود همچین پدری 

آرزو به دلم مونده بود که یه بار موقع بچگیم همراه بابام برم پارک. مثل بقیه بچه ها کنار پدر و مادرشون.  تو مدرسه یه بار مثل بقیه بچه ها خودش بیاد دنبالم. اما راننده میومد و می‌گفت پدرتون جلسه داشتن. هرروز یه بهونه داشت. من باید چه کار می‌کردم؟! فقط نه سالم بود که با رویا ازدواج کرد اونم بدون اینکه بهم بگه اصلا منو آدم به حساب نمی‌آورد. بعد از ازدواجش که سرش با همسر جدیدش گرم بود و کلا منو نادیده می‌گرفت.  

  بعضی وقتا فکر میکنم من پسرش نیستم.

به خودم که اومدم جلو در خونه مسیح  بودم ،این همه راه رو از خونه خودمون تا اینجا اومدم ،بدون اینکه خسته بشم.از بچگی میدونستم که با همه بچه های هم سن خودم فرق دارم؟!   تنها کسی که میتونستم به عنوان‌ یه دوست روش حساب کنم امیر بود اون بود که من مثل برادرم دوستش داشتم.

  دستم رو هوا مونده بود  من حالا چه کارکنم؟!  دستم رو بردم سمت زنگ  منصرف شدم و خواستم برگردم اما در نهایت برگشتم دستم رو روی زنگ گذاشتم

صدای گرفته و خواب آلود مسیح اومد و گفت:

-ناموصا دستتو وردار، پوکوندی لامصبو.

_  الان منو میبینی؟!

- نه پس کورم.

_ نه میگم آیفون تصویری. .. آه بیخیال میشه درو باز کنی؟! 

در با صدای تیکی باز شد و رفتم تو خونه درو برام باز کرد یه تاپ مشکی و یه شلوارک طوسی با طرح ارتشی. و چشمای نیمه باز و موهای به هم ریخته اش که تو صورتش بخش شده بود. یه لحظه از دیدنش خندم گرفت 

- دید زدنت تموم شد؟ حالا میشه بگی چی میخوای نصفه شبی.

مسیح هم بعضی وقتا بی اعصاب میشد. خب آدمه. گفتم:

_ میشه بیام تو.

-خیر برو خونتون

  چند لحظه بهش خیره شدم یه نفس عمیق کشیدم و از جلوی در هلش دادم کنار و رفتم تو خونه. روی مبل نشستم. و  نگاهی به  اطراف انداختم

دستشو کشید تو موهاش  که یکم مرتب بشن اومد سمت من وگفت:

+آبتین لطفا میشه بگی چرا اومدی اینجا؟!

_ چون با بابام دعوا کردم از خونه زدم بیرون. 

+خب؟

_ خب نداره جیگر  اومدم پیش تو.

+جیگر کلاه قرمزی دیگه؟!

_ آره  حالا میشه بمونم؟!

+مجید چی؟!  اون اعصاب مصاب نداره ها از من گفتن بود.

شونه بالا انداختم و گفتم:

_ مهم نیست یه جوری باهاش کنارمیام.

+خود دانی.  نگاهی به صورتم انداخت و گفت:

+کار باباته؟!.

_ جای انگشتاش مونده؟!.

  +اهووم.

_ بیخیال پاشو برو بخواب خسته ای منم خستم، فردا صبح یه خاکی میریزیم به سرمون.  

چیزی نگفت و رفتم تو اتاقش یه بالش و پتو پرت کرد تو هال. و در اتاقش رو محکم بست از همون تو اتاق داد زد:

+برقا رو خاموش کن.

******************.

اینم یه توصیف از این سه شخصیت

آبتین ستوده:نوزده ساله موهای شکلاتی تیره و چشای مشکی. پوست روشن و سفید  قد بلند و کمی لاغر . آدم خونسردیه.ظاهر افسرده و غمگین. متعهد و درونگرا ،نترس و کنجکاو .کمتر چیزی هست که براش مهم باشه.به جورایی می‌شه گفت پوکره.

  امیر. نوزده ساله موهای خرمایی رنگ که همیشه با کلی ژلو از این چیزا حالتشون میده. چشمای قهوه ای رنگ و پوست سبزه وعین حال کمی روشن. قد متوسط یه دو سه سانتی مسیح ازش بلند تره. کلا آدم عصبی و در عین حال شوخ طبعی هست. و چیزی رو زیاد جدی نمیگیره  جز چیزایی که بدونه مهمن. با دوستاش زیاد وقت میگذرونه .

مسیح آزادواری: نوزده ساله موهای مشکی و چشمای آبی پر رنگ. یکم از ابتین و امیر ورزیده تره .کم حرف آروم ولی یه شیطنت درونی داره درونگرا، مستقل . بسیار کنجکاو. و البته کله شق و نترس.   زود باور.

جاوید سلطانی :چهل و پنج ساله . موهای شکلاتی ،پوست سفید و چشمای عسلی ته ریش مردونه قد بلند و عضلانی به نسبت سنش مثل یه جوون بیستو پنج ساله به نظر میرسه . شوخ طبع ،زود صمیمی میشه،خیلی. ادم رک و راستیه ،خونسرد، حواس پرت .گند زدن یکی از مهارت هاش محسوب میشه .



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۵۲:۱۷ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

خصوصیات رفیق واقعی

1:وقتی بهشون فحش میدی. ناراحت نمیشن می‌خندن و یه فحش بدتر بهت میدن

 

2‌:لج میکنین،بحث میکنین، قهر میکنین، ولی با دنیا، همو عوض نمیکنن.

 

3:اگه هر کسی غیر خودتون چتا تون رو بخونه به فنا میرید.

 

4:تو ابراز تنفر از بقیه باهاش تفاهم داری

 

5:میتونی راحت باهاش درو دل کنی بدون اینکه استرس اینو داشته باشی که کسی از حرفاتون باخبر بشه

6: وقتی از مرگت حرف بزنی، بگه خفه شو، دهنتو ببند یا لال شو.

 

کیا همچین رفیقی دارن؟!



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۵۲:۱۵ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

(Hoveyat(1

نام رمان:هویت .

نویسنده :fanos

ژانر :تخیلی ،ترسناک ،معمایی

مقدمه:زندگی پر از لحظات غافلگیر کننده است. وقت هایی هست که با خودت می گی ،چی از این بدتر می تونه باشه ؟

و درست همون  لحظه زندگی یه روی جدید از خودش نشون می ده . حالا بد باشه یا خوب.

باید پذیرفت که این تقدیر تو هست .

دلنوشته ای از یک مادر :

زمانی،شیرینی روهایمان به کابوسی تلخ بدل شد .

ان لحظه زمان جدایی بود . فرزندی که پا به این جهان گذاشت و جدایی مارا رقم زد .

هیییس این مثل یک راز است فرزندمان و وجود او،یک راز است.

ماه که تا ابد پشت ابر نمیماند ،شاید زمان آن رسیده که با پایان رسیدن سختی هایمان . چشممان را به جهانی تازه بگشاییم.

شاید دیگر اثری از آن عشق نباشد ،اما فرزندمان دلیل ادامه زندگی ماست .

/آبتین ستوده /

روی مبل راحتی اتاق نشیمن،لم داده بودم .

بی هدف کانال های تلوزیون رو عوض می کردم .

ریحانه خانم با لیوانی که مایع نارنجی رنگی داخلش بود به سمتم اومد. لیوان رو گذاشت رو میز عسلی مبل و گفت :

-این آب پرتقال رو بخور ،برات خوبه !.

 نگاهم رو بردم رو چهره ریحانه خانم ،کسی که منو از بچگی بزرگ  کرده و جای مادرم بود . مادری که هیچوقت ندیدمش . حتی عکسش .

هر وقت که راجب مادرم از بابام پرسیدم با اخم عصبانیت و جواب های سر بالا مواجه شدم.

تنفر از وجود من !یعنی پسرش .

تا هفت سالگی فکر می کردم ریحانه خانم واقعا مادرمه . . لبخند مهربونش که به پهنای صورت تپل و چروک شده اش بود.چشم های  قهوه ای ، موهایی همرنگ چشم هاش با رگه های سفید ،که از زیر روسری مشکی ساده ش پیدا بود .

 از صبح چیزی نخورده بودم . بی هیچ حرفی لیوان رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم . ریحانه خانم گفت:

-آبتین، آقا گفتن امشب حتما باشی 

تلوزیون رو خاموش کردم و به ریحانه خانم نگاه کردم و گفتم :

_ نه ،میرم خونه امیر دوستم .

ریحانه خانم کمی مکث کرد و گفت :


-اما آقا گفتن امشب حتما باشی فکر کنم یکی از دوستان و شرکای تجاریشون قراره امشب بیاد.
سرم رو به نشانه تایید حرفش تکون دادم و همزمان گفتم :
_باشه . ساعت چند میان ؟


-ساعت هفتو نیم. 


_خب پس من میرم . تا قبل از هشت میام.

از پله های چوبی بالا رفتم .راهرویی که حدودا سه چهار تا اتاق خواب داشت .و هر کدوم سرویس بهداشتی  خودشون رو داشتن .

وارد اتاقم شدم. ترکیب رنگ سرمه ای و سفید و مشکی . تخت دو نفره با رو تختی سرمه ای سفید .

 کاناپه راحتی طوسی و کوسن های رنگی ، جلوی تلوزیونی که بهش کامپیوتر و دستگاه بازی وصل بود. کمد دیواری با چوب های سفید مشکی 

لباسام رو عوض کردم. هودی لیمویی با شلوار راحتی طوسی و کتونی ادیدایس سفید..کلاه هودی و روی سرم کشیدم .

از خونه بیرون رفتم 

 هوا یکم سرد بود . دست هام رو توی جیب شلوارم گذاشتم و به گذشته ام فکر کردم 


ده سال پیش بابام ازدواج کرد . من نه سالم بود هیچوقت اون روز رو فراموش نمی کنم

 . عمه شیرین و رهام میخواستن منو خوشحال کنن اما واقعا برای من هیچ فرقی نداشت. حاصل اون  ازدواج پسری شد به اسم اشکان که پنج سالشه برادر ناتنی من! ازش خوشم نمیاد

 

تنها چیزی که از بچگی یادم میاد اینکه بابام مدام سر کار بود و اصلا برام وقت نداشت،و بعد از ازدواجش هم شرایط برام سخت تر شد . حتی عمه شیرین اومد تا بابام رو راضی کنه  و منو با خودش ببره شیراز ....اما اجازه نداد و من محکوم بودم به موندن اینجا و تحمل کردن نامادری به اسم رویا ، که مدام بین منو بابام دعوا راه مینداخت و من همیشه کوتام میومد . تنها آرزوم  بیرون اومدن از اون به اصطلاح خونه ،بود.
اما لازم بود که کسب و کار خودم رو راه بندازم و روی پای خودم وایستم . بر خلاف میل بابا انتخاب رشته کردم و تو یه دانشگاه خوب مشغول به تحصیل شدم . واسه آینده ام برنامه ها داشتم . 
انقدر غرق افکارم  شده بودم. که نفهمیدم این همه راهو پیاده اومدم و از خونمون چقدر دور شدم..


در احاطه ساختمان های بلند و لوکس بالا شهر بودم. خوبی پولدار بودن همینه .اما من ترجیح میدادم . ثروت نداشته باشم اما حداقل رابطه ام با پدرم خوب باشه و مادرم زنده باشه. 
به ساختمون ها نگاه کردم و زندگی آدمای داخلش رو تصور میکردم .. میشه منم خونه خودمو داشته باشم و از اون خونه برای همیشه بیام بیرون .
بین اون همه ساختمان یه ویلای بزرگ با در سفید رنگ بود .برام عجیب بود وقتی همه اطرافش ساختمان و برجه،چرا این ویلا رو خراب نکردن؟!!!.


کنجکاو شدم تا یه نگاهی از نزدیک به اون ویلا بندازم.از خیابون گذشتم .
روبه روی در سفید رنگی که زنگ زده بود و درختای خشکیده ،از روی دیوار های اجری دیده میشد ایستاده بودم .
خب من که تا اینجا اومدم چرا از بالای دیوار سرک نکشم؟...نه اخه اگه یکی ببینه چی ؟...کی میخواد ببینه اون درختا خشک شدن معلومه که هزار سال آب نخوردن.... به خاطر زمستونه ....نه ،الان که پاییزه  هیچکس تو این خونه زندگی نمیکنه ...ولی .... ولی ملی رو بزار کنار ..زودباش از در برو بالا .
بلاخره بعد از درگیری ذهنیم . تصمیم گرفتم از در برم بالا و یه سرک کوچیک تو حیاط بکشم.
شاید بگم حماقت !اما دلم رو به دریا زدم .

از در ویلا بالا رفتم سرکی تو حیاط ویلا کشیدم .. سنگ فرش های کف حیاط ،با برگ های خشکیده درختا پوشیده شده بودن . پر از درخت بودن و خاک باغچه و شاخه هایی که خشک شده بودن و درخت افتاده بودن رو زمین‌. یه حوض کوچیک بین درختا بود که آبش لجن شده بود و ساختمان کوچیکی ته باغ که درست دیده نمیشد .


خواستم از در بپرم پایین . که در باز شد و  تعادلم به هم خورد و افتادم  رو زمین . زانو هام داغون شدن از جام بلند شدم. 
کسی جز من اونجا نبود پس در چه جوری باز شد ؟
وارد شدم . اونجا واقعا خرابه بود و هیچکس داخلش زندگی نمیکرد.


یه طرف دیوار کنار در ریخته بود .. 
به سمت ساختمان داخلی قدم برداشتم . برگ ها زیر پام خش خش صدا میداد.
همون لحظه در حیاط بسته شد. برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم هیچکس جز من نبود. 
شونه ای بالا انداختم و به راهم ادامه دادم .
ساختمان اصلی شیشه های شکسته بودن و دیوار های اجریش خراب شده بود و دربش هم باز بود کنار در هم پر از تار عنکبوت بود . معلومه که سال هاست کسی اینجا زندگی نمیکنه .
مهم نیست حالا ،قراربود  برم خونه امیر . گوشیم رو از جیب لباسم اوردم بیرون تا به امیر زنگ بزنم.

 آنتن دهیش صفر بود .پوووف،باید برم  از اینجا بیرون.سرمو اوردم بالا که پشت پنجره یه سایه دیدم‌

که خلیی سریع محو شد ،حتما اشتباه دیدم ،به سمت در ورودی رفتم . یه سایه رو دیوار بود که انگاری داشت از دیوار جدا میشد . چند بار پلک زدم فکر کنم توهم  زدم . یه لحظه حس کردم زیر پام خالی شد و م اما رو زمین بودم . حسش دقیقا مثل این بود که از بلندی افتاده باشم . اما فقط افتادم رو زمین .به دیوار نگاه کردم دیگه از اون سایه رو دیوار خبری نبود 

از جام بلند شدم . به سمت در رفتم و خواستم بازش کنم اا باز نمیشد.

با تمام قدرتم درو کشیدم که یهو باز شد . حتما به خاطر اینکه زنگ زده .
 شماره امیر رو گرفتم بعد از چندتا بوق صداش تو گوشم پیچید :


+چیه؟


_کجایی خونتون؟


+نه اومدم خونه شما !سواله میکنی!


_خیله خوب من دارم میام خونتون.


صدای بوق اومد  به صفحه گوشی نگاه کردم . هووف قطع کرد.
***
زنگ درو زدم و در باز شد . امیر تو درگاه در ظاهر شد نگاهش کردم و گفتم :


_جایی میری ؟


اخم کرده بود و از جلوی در منو کنار زد. راهشو کشید و رفت ، دنبالش رفتم و گفتم :
_امیر چته ؟باز سگ شدی ؟


ایستاد و بهم نگاه کرد و گفت:


+ سه روز دیگه باید طرح مون رو تحویل بدیم . اونوقت هیچ غلطی نکردیم .


_ گفتم چیشده !خب که چی !


+درد و خب که چی !نکنه انتظار داری طرح های تورو هم منو حامد انجام بدیم ؟ ببین من اگه این واحد رو به خاطر تنبلی تو بیوفتم . اون دانشگاهو  رو سرت خراب میکنم !تو بچه پولداری . من که مثل تو نیستم .

اخمی کردم و گفتم :
_ پاچه نگیر .منم مثل تو ام . هر کی ندونه تو که میدونی تو اون خونه به من چی میگذره .

+خودتو لوس نکن.بیا بریم !

_کجا؟

+خونه شما.

_نمیشه ما امشب خونمون مهمونیه یکی از شریکای باباقراره بیاد.

+ یعنی تو اومدی خونه ما بمونی ؟

_نه بابام گفته امشب من باید تو مهمونی باشم .

+خیله خوب پس بریم خونتون تو به مهمونیت برس . منم میشم پا سیستم.

_چه برنامه ای چیدی برا خودت .

+خفه !راه بیوفت!

یه تاکسی گرفتیم به سمت خونه .

*****

وارد اتاقم شدیم . امیر . کوله پشتیش رو پرت کرد یه و رفت پشت ،کامپیوترم. نشست و گفت :

+تو بشین پای طرحات !

_راحتی ؟

+خیلی ، راستی بگو یه نسکافه ای ،چایی،کاپوچینوی چیزی بیارن .  خودتم بشین سر طرحات .

همون لحظه در اتاقم به شدت باز شد و اشکان  اومد تو یه شنل سرخ پوستی و یه تاج که پرای سفید مشکی داشت و نیزه تو دستش ،با صدای نخراشیده اش گفت:

+هوووووله . من سوخ پوسم.. میخوام شکار کنم.

_برو بیرون شکار کن .

+نه تو شکارم بشو.

_من حوصله ندارم بچه !برو با هم قد خودت بازی کن. 

رفت سمت امیر و گفت:

+تو شکارم بشو

امیر درحالی که به صفحه مانتیور خیره  شده بود گفت:

+برو پی کارت بچه !

رفتم سمت اشکان و خواستم بگیرمش که تو یه چشم به هم زدن اون نیزه اسباب بازیش رو زد تو چشم امیر .

 امیر چشمش رو با دستش گرفت.و نالید :

+آآآخ کور شدم !

سریع اشکانو گرفتم و بردم بیرون اتاق و درو قفل کردم.

بسته دستمال کاغذی رو برداشتم و رفتم سمت امیر و گفتم:
_ چیشد خورد تو چشمت؟

+نه خورد تو دستم !

_واقعا؟خوبه خداروشکر .

+آشغال به کنایه گفتم ! اگه میخورد تو چشمم که دودمانتو به باد میدادم !

_خوب حالا دستتو بردار.

دستشو برداشت  زیر چشمش یه زخم کوچولو شده بود . اخمی کردم و گفتم :
_چیزی نشدع . شلوغش کردی !


یه چش غره رفت و گفت :


+گمشو ریختتو نبینم.
پوووفی کشیدم باز این عصبانی شد تا خود شب میخواد پاچه منو بدبختو بگیره .


نشستم سر طرحام ،تا تمومشون کنم.
******
تو مهمونی نشسته بودم . اخمام تو هم بود . رویا و بابا حسابی بهشون خوش میگذشت

. و داشتن با اون مهموناشون حرف میزدن !


اما من یه گوشه  نشسته بودم و مجبور بودم این شرایط مسخره رو تحمل کنم. امیر هنوز طبقه بالا تو اتاقم بود .
یه دختری  همسنم ،به اسم دیانا هم که فکر کنم دختر همین شریک بابا بود . زل زده بود بهم. هر بار که نگاهش میکردم . لبخند میزد و گونه هاش سرخ میشد و سرشو مینداخت پایین ،و دوباره نگاهم میکرد ‌
یکم داشت میرفت رو مخم از جام بلند شدم که با چش غره بابا مواجه شدم ،این یعنی بتمرگ سر جات .
نفسمو دادم بیرون و لبم رو گاز گرفتم .

هوووف کی تموم میشه این مهمونی مسخره 
نشستم سر جام ،که ریحانه خانوم صدا زد برا شام .
همه با خنده و خوشی رفتن سر میز  نشستند .منم  دور ترین نقطه به بقیه رو انتخاب کردم .


خوشحال از اینکه از اونا دورم .دیانا رو دیدم که نشست کنارم سرمو چرخوندم و یه تای ابروم رو دادم بالا،و نگاهش کردم .


 لبخندی زد و یه نگاه پر عشوه اومد.
به روبه روم نگاه کردم که پسر بزرگ خانواده دانیال روبه روم نشست . 
دیگه بدتر از این هم میشه ؟

دیانا ظرف سالاد رو گرفت جلوم و لبخند ملیح گفت:

+بفرمایید آبتین.

_من سالاد دوست ندارم !

+عع ببخشید نمیدونستم ،خب بفرمایید برنج براتون بریزم‌

_خودم میریزم  زحمت نکشین .

 از جاش بلند شد و دیس برنج رو گرفت ،و بشقاب رو برام پر کرد .
برام عجیب بود که چرا داداشش این همه ریلکسه . چیزی به ا غیرت تو وجود این آدم نیست ؟

ظرف قیمه رو هم گذاشت جلوم .

با اینکه خورشت قیمه دوست نداشتم ،اما ترسیدم  چیزی بگم برا همین فقط تو سکوت چند قاشق برنج خالی خوردم .

از برنج خالی هم خوشم نمیومد .

اما خب برا اینکه این دختره ساکت بشینه ،چیزی نگفتم ریحانه خانوم یه بشقاب خورشت مرغ برام گذاشت و قیمه هارو گذاشت کنار . یه بشقاب فسنجون هم برام گذاشت.
 لبخندی زدم و نگاه قدردانم رو بهش دوختم.و اروم زیر لب گفتم ممنون .
شام که تموم شد به ریحانه خانم گفتم برا امیر هم شام ببره.خودمم رفتم پیش کسایی که تو سالن پذیرایی بودن .

ازشون خوشم نمیومد اما خب چاره هم نیست .

***سه روز بعد****

دمر خوابیده بودم و  اشکان روی کمرم نشسته بود و بالا و پایین میپیرد ، بیدار شدم و صدای رو مخش که هی میگفت:

+داداشی پاشو پاشو پاشو. .....

تو روحت بچه، چی میخوای سر صبحی از جونم؟!

  گوشیم که کنار بالشت بود زنگ خورد.

اسم امیر روش  صفحه‌ بود و یه عکس که موقع خواب ازش گرفته بودم.

سریع از جا بلند شدم و نشستم. اشکان  پشتم  نشسته بود

افتاد روی تخت و بعدم خورد زمین از جاش بلند شد و یه نگاه به من کرد رفتم سمتش و آروم گفتم:

_ بچه، جان مادرت، صدات در نیاد.

بغض کرده بود و بعد یهو زد زیر گریه.

صدای زنگ گوشی و جیغ و گریه های اشکان محیط اعصاب خرد کنی رو به وجود اورده بود ، امیر خفم میکنه ،رد تماس زدم.

سعی کردم اشکان رو آروم کنم به سمتش رفتم  که یه جیغ فرای بنفش کشید و از در اتاق رفت بیرون. الان مامانش آوار میشه رو سرم.  

گوشیم دوباره زنگ خورد. بازم امیر بود. دکمه سبز رو لمس کردم و  قبل اینکه بخوام چیزی بگم صدای عربده اش تو گوشم پیچید:

- آبتین خر، معلوم هست کدوم گوری هستی؟!

   با خونسردی گفتم:

_سلام 

-  سلام درد، سلام و مرض،  آشغال خیرت سرت امروز وقت تحویل طرح گروهیه، یه ساعت دیگه کلاسه، اون طرح ها هم توی خونه شماست .

_ باشه باشه تا نیم ساعت دیگه اونجام.

سریع قطع کردم و هجوم بردم سمت کمد لباس. در اتاق به شدت باز شد و رویا اومد تو.

ای خدا سر صبحی اینو کجای دلم بزارم آخه؟! 

رویا درحالی که اون بچه تخس و بی‌شعورش بغلش بود  با داد و بیداد گفت:

+زورت به بچه رسیده ؟خجالت نمیکشی با اون هیکلت ،بچه به این کوچیکی رو زدی ؟

اون لحظه فقط آرزو میکردم کاش الان یه سمعک داشتم تا بتونم صداشو خفه کنم.  پوکر نگاهش کردم و پوزخندی زدم و گفتم:

_من بچت رو نزدم ! تو بچت رو بگیر که سر صبحی نیاد تو اتاق من ،از پس یه بچه هم بر نمیای ؟

+با من درست صحبت کن،من جای مادرتم !

_فقط ده سال ازم بزرگتری چه جوری جای مادرمی ؟

+با من یکه بدو نکن یکم احترام بزرگ تر سرت بشه . هر چند از بچه ای زیر دست یه خدمتکار بزرگ شده ،بیشتر از این نمیشه انتظار داشت ! اون از ابرو ریزی دیشبت اینم از الانت ،

بحث کردن باهاش بی فایده بود فقط گفتم:

_از اتاق برو بیرون

اخماش تو هم بود و با تهدید اینکه به بابا میگه از اتاق رفت بیرون

لباسام رو پوشیدم یه پیراهن سرمه ای و شلوار مشکی چنگی تو موهام زدم تا مرتب بشن

رفتم سر میز تحریر که با دیدن برگه هایی که پاره شدن و روش خط خطی و نقاشی های بچگانه بود رسما وا رفتم. طرح هامون نابود شدن . 

 

کل راه داشتم به این فکر میکردم که چه خاکی به سرم بریزم.. ..  

رسیدم دانشگاه. امیر و مسیح  یه گوشه وایستاده بود به سمتشون رفتم امیر  با دیدنم اخمی کرد. گفت:

- چه عجب! میزاشتی دوساعت دیگه میومدی!؟  

همینجوریشم عصبانی بود. حالا من چه جوری بهش بگم طرحی براش زحمت کشیدیم به فنا رفته.

آب دهنمو قورت دادم.

بدون اینکه چیزی بگم از تو کوله طرحهایی که سالم بودن رو دادم دست امیر.

   یکم برگه هارو زیر و رو کرد و با کنجکاوی پرسید:

+بقیش کو؟!

  یه پوشه دادم دستش.  با تعجب پوشه رو باز کرد و با دیدن برگه های پاره و نقاشی شده.  بهم نگاه کرد چندبار پلک زد و یکباره به سمتم هجوم آورد. چند قدم رفتم عقب  امیر سرعتش رو بیشتر کرد و رسید بهم. گفت:

+حالا چه کار کنیم ،این طرح هارو میدی دست استاد؟اصن تقصیر منه که گذاشتم اینا خونه شمابمونه

_ببخشید!

+ببخشید و درد، ابرو کیلو چند وقتی این واحد رو بیوفتم؟

مسیح  هم فقط ایستاده بود داشت امیر رو تماشا می‌کرد.  بازم جای شکرش باقی بود که نیومد کمک امیر. 

مسیح نگاهی به اطراف انداخت. گفت:

+  بسه دعوا نکنید. 

امیر با حرص برگشت سمت مسیح و گفت:

+تو یکی خفه. باید ببینیم چه خاکی بریزیم به سرمون .

میخواستم با آرامش و خونسردی موضوع رو حل کنم. آروم گفتم:

_ شما تقصیری ندارید خودم قضیه رو به استاد میگم.

   امیر جلو تر از ما راه افتاد. منم داشتم پشت سرش میرفتم ،مسیح  اومد کنارم یه لبخند گوشه لبش بود. گفت:

+امیر خیلی زود عصبی میشه ،اما تو درست بر عکسشی ،واقعا وقتی دیدم داره اینجوری سرت داد میکشه و تو هم خیلی خونسرد نگاهش میکنی تعجب کردم.

_ هنوز کتک زدنش رو ندیدی!

+چرا فکر کنم. هفته پیش با اون ساندویچی اونطرف خیابون دعوا نگرفت.

_ آره اما یکی باید باشه که حواسش به خشم یهویی امیر باشه. توی این چند سالی که باهاش دوست بودم به خشمش عادت کردم. و میدونم که سر ده دقیقه خاموش میشه.

مسیح  دیگه چیزی نگفت.

تازه باهاش آشنا شده بودیم پسر ساکت و آرومی بود و کم حرف می‌زد اونم فقط برای طرحهایی که استاد گروه بندیمون کرد

سر کلاس نشستیم امیر که اخم کرده بود و حتی باهام حرف هم نمیزد. امیر از دوران دبستان باهم دوستیم. یادم نمیاد چه طور اما به دلایلی بابام مدرسه ام رو عوض کرد. امیر تنها کسی بود که با من دوست شد حتی اونم یادم نمیاد  چطور باهام دوست شده، بخش هایی از خاطراتم  از ذهنم پاک شدن.

با سوزش روی پهلوم تازه فهمیدم استاد اومده سر کلاس چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چه خبره استاد داشت اسمم رو صدا می‌زد.

+آبتین ستوده.

هول شدم سریع از جا بلند شدم ایستاد و عین یه بچه دبستانی دستم رو بردم بالا و گفتم :

_حاضر.

با خنده های زیر بچه های کلاس تازه فهمیدم که حرکتم  چقدر احمقانه و مضحک بوده.

همه گروه ها یکی یکی طرحاشون رو به استاد نشون دادن. نوبت ما بود برگه هایی که پاره و خط خطی بودن رو برداشت و گذاشتم میز استاد.

نگاهش رو بالا آورد و از بالای عینکش بهم نگاه کرد.گفت:

+این چه وضعشه؟! این برگه ها  چرا اینجورین؟!

_ متاسفم این برگه ها رو برادر کوچیکم اینجوری کرده البته تقصیر منه  هم گروهیام تقصیری ندارن پس لطفا نمره این واحد رو بهشون بدید.

اخم ریزی روی پیشونیش بود که پر رنگ تر بود. به این فکر میکردم که کی قراره اون عینک از روی دماغش بیوفته. خندم گرفته بود اما به یه لبخند ملیح بسنده کردم که از چشمش دور نموند.گفت:

+آقای ستوده. اگه کلاس منو با مهد کودک اشتباه گرفتی باید بگم که دیگه حق شرکت توی کلاس های منو ندارید. گروهتون این واحد هیچ نمره ای نمیگیره  

خب اینکه دیگه نیام به کلاسش  یکم زیادی بود

اما چاره ای نبود. در هر حال تقصیر من بود.  آروم گفتم‌ :

_ چشم استاد.

صدای امیر از ته کلاس اومد. گفت:

+استاد منم هستم . منم توی این گروه بودم پس منم مقصرم. منم دیگه توی کلاستون نمیام.

برگشتم و به امیر نگاه کردم  ایستاده بود نگاهم رو استاد دوختم تا ببینم در جواب امیر چی میخواد بگه استاد با ابرو های بالا رفته به امیر نگاه کرد سری تکون داد و آروم گفت:

-  صحیح، نظر شخص سوم گروهتون چیه؟! 

و نگاهش رفت رو مسیح .

مسیح ،جا خورد چند لحظه بهم نگاه کرد و بعد ایستاد و گفت:

+منم با نظر هم گروهیم موافقم این یه کار گروهی بوده پس اگه خراب شده هر سه نفر مقصریم

. ناراحت بودم  همه اینا تقصیر من بود. استاد لبخندی زد و و به ما سه نفر نگاه کرد.گفت:

+خیله خوب بهتون یه فرصت میدم. طرح هایی که سالمن که هیچ. ولی اون طرح هایی که خراب شدن رو دوباره ازتون میخوام.

  نیشم باز شد که با ادامه حرف استاد. سریع جمش کردم. بد جوری زد تو ذوقم

  - فقط طرحاتون رو باید فردا صبح تحویل بدید.فقط در اون صورت نمرتون رو میدم

فردا صبح آخه؟!  چرا انقدر کم؟!

سر جام نشستم تا آخر کلاس فقط عین مونگولا زل زده بودم به استاد و حتی یه کلمه از حرفاش رو هم نفهمیدم. دستی جلوی صورتم تکون خورد. تازه فهمیدم کلاس خالی شده. مسیح کنارم نشسته بود. گفت:

+آبتین خوبی؟! 

اصلا نفهمیدم چیشد از جا بلند شدم و اروم گفتم :

_ خوبم  خوبم.

تو محوطه دانشگاه امیر قدم زنان جلو تر از منو مسیح میرفت. برگشت و من. مخاطب قرار داد. وگفت‌‌:

+عالی شد، فردا صبح. حالا چه غلطی بکنیم؟!

_ بریم خونه ‌ما یا شما؟ ! در هر حال باید یه جوری تا فردا صبح طرح هارو آماده کنیم‌.

امیر با اخم گفت:

+مامانم امشب کل فامیل رو دعوت گرفته خونمون. طرحی که یه هفته براش زحمت کشیدیم رو باید تو بیستو چهار ساعت تحویل بدیم اصلا میشه ؟

_ پس بیاین خونه ما.

+  اصلا، یه درصد فکر کن من پام رو بزارم تو اون خونه، امنیت جانی ندارم.

حق داشت اون روز مهمونی که اومد خونه ما،و من یادم رفت در اتاق رو قفل کنم ،اشکان با یکی از اسباب بازیهاش کوبید تو صورتش و زیر چشمش زخم شد  و هنوزم جای اون زخمه بود.

تو فکر بودم که صدای مسیح  رو شنیدیم.

+بیاین خونه من.

_ولی آخه  هم خونه ات.

+نه مجید چند روزی هست رفته  شهرمون خونه خالیه.

با گفتن این حرف منو امیر نیشمون باز شد.

اما امیر سریع  لبخندش رو جمع و اخم به مسیح  گفت:

+نامرد. چند روزه  اون رفته بعد تو الان داری میگی؟

مسیح : اجازه ندارم مهمون دعوت کنم الانم نمیدونه ،و از سر  ناچاریه .

امیر: خب بهترع زودتر بریم .

مسیح :من جلوتر میرم ادرس میفرستم بیاین .

امیر :باشه پس ماهم بریم لوازم بخریم .

سکوت کرده بودم وچیزی نگفتم. خوشحال بودم،چند روز دور بودن از رویا و اشکان. برای من عین خود بهشت بود.

*******

زنگ خونه رو زدیم که در باز شد.

مسیح  بچه شهرستان بود و با یکی از هم شهری هاش که ازش بزرگتر بود و البته فامیلشون هم بود توی یه خونه  زندگی می‌کرد. حق نداشت هیچ مهمونی دعوت کنه و این اولین بار که منو امیر رفتیم خونش.  یه آپارتمان نقلی و کوچیک . از پله ها رفتیم بالا.  امیر به زور خودشو از پله ها کشید بالا و نفس نفس می‌زد. گفت:

+ لامصب تمومی نداره این پله ها. مسیح هرروز اینارو میره بالا میاد پایین؟! برا همینه آنقدر قیافش داغونه. 

بیخیال چرت. و پرت گفتای امیر گفتم:

_ میخوای کولت کنم؟!

  امیر با نیش باز نگام کرد. رو پله نشستم اومد رو کولم. لبخندی زدم و گفتم:

_ سفت بشین.

  یه طبقه دیگه مونده بود از پله ها بالا رفتم.  امیر داشت شعر میخوند و منم کلا میخندیدم.  حسابی حال می‌کرد.و واسه خودش‌ شعر میخوند گفت :

+کره اولاغ نازنین ثم در زمین  یکمی بهم سواری میدی؟. بله که می دم. بله که میدم آخه امیر تمیزه پیش همه عزیزه. کره الاغ نازنین  میشه از  آنقدر وبیره نرین آخه امیر که  عزیزه.....

فقط داشتم میخندیدم به این چرت وپرتاش. قشنگم داشت با ریتم میخوند.

   رسیدیم در خونه. مسیح  با یه لبخند تو چار چوب در ایستاده بود و با دیدن من که امیر رو کول کرده بودم.

از جلوی در کنار رفت. به سمت مبلی که وسط هال بود رفتم و امیر رو  انداختم روش،کمرم رو صاف کردم

مسیح  داشت با اخم نگام میکرد گفتم :

_  چیه اینجوری نگاه میکنی؟!

  +نمیگی مبل میشکنه ؟

 شونه ای بالا انداختم و چیزی نگفتم

امیر انگشت شصتش رو به نشونه بیلاخ  گرفت سمت مسیح. و همزمان زبونشو در اورد .

مسیح  اخمی کردو سری به نشانه تاسف برای امیر تکون داد

به سمت آشپز خونه رفتم. یه دست استکان با چهارتا ماک که رو یکیش عکس یه پسره بود فکر کنم همون مجیده

ظرفایی که خیلی قشنگ و مرتب تو جا ظرفی چیده شده بود،دستگاه چای ساز که کنار گاز بود . و ظروف مرتب کنار هم چیده شده بود . همه چیز خیلی مرتب بود ،این وسط یا مسیح وسواس داره یا هم خونه اش مجید.

رفتم سمت یخچال  و درو باز کردم دوتا تخم مرغ یه نصفه پیتزا و چندتا بسته سس یه نوشابه خانواده . چقدر خوب میشد منم اینجا زندگی میکردم . 

+گشنته زنگ بزنم از بیرون غذا بیارن؟چیزی تو خونه نداریم. یادم رفته خرید کنم 

   در یخچال رو بستم و به مسیح که توی چارچوب آشپز  خونه ایستاده بود نگاه کردم.  گفتم:

_ ناهار مهمون من 

چیزی نگفت  و رفت سمت چای ساز ،

منم از آشپز خونه  رفتم بیرون.  کنار امیر روی مبل نشستم.

با  اپلیکیشن رستوران مورد علاقه ام غذا سفارش دادم.

گوشیم رو گذاشتم کنار  امیر هم همونجور رو مبل لم داده بود و به سقف نگاه می‌کرد. بی مقدمه گفت:

+میای بریم باشگاه؟!. 

از سوال یهوییش جا خوردم با تعجب گفتم:

_ چرا؟!

پوکر نگام کرد و بعدش اخم کردو گفت:

+بقیه چرا میرن باشگاه؟  سواله میکنی؟!.

_  نه خوب میگم چرا یهو به ذهنت رسید.

  +یهویی نیست خیلی وقته به فکرشم.خواستم بدونم تو ام میای ؟این روزا مد شده همه میرن . هم واسه خودمون خوبه .

_باشه برو.

+برم؟ یعنی تو نمیای؟

_ نمیدونم آخه هیچ ایده ای براش ندارم.

با اومدن مسیح حرفمون نصفه موند.

مسیح با سه لیوان نسکافه اومدو گذاشتش رو میز عسلی. لبخندی زدم و گفتم:

_مرسی سرعت.

نگاهی به ما دوتا کرد و گفت‌:

+راجب چی حرف میزدین؟!

امیر نگاهش رو از سقف گرفت و یه لیوان نسکافه برا خودش‌ برداشت. و گفت:

+باشگاه!

مسیح نگاهی به من کرد. گفت :

  +خب شما هم میاین ؟

اصلا خبر نداشتم که مسیح میره باشگاه اونقدر آدم کم حرفی بود که چیزی نگه.  نگاهی به دوتاشون انداختم و گفتم:

_ باشه بابا. میام. 

امیر لیوان خالی نسکافه رو گذاشت رو میز و گفت:

+ تصویب  شد.

نسکافه ام رو هورت کشیدم و گفتم:

_الان فقط منتظر نظر من بودین ؟

امیر: نه بابا،کی به نظر تو اهمیت میده.

_پس چی؟

امیر: ول کن بابا . میای دیگه .

_نوچ‌.

مسیح از جاش بلند شد گوشی خونه رو برداشت و رو به ما گفت:

+ناهار  چی میخورین؟!.

نگاهی بهش انداختم و گفتم:

_  گفتم که مهمون من!سفارش دادم.

مسیح  با تعجب بهم نگاه می‌کرد دهنشو باز کرد که چیزی بگه که سریع گفتم:

_  از تو اپ سفارش دادم تا ده دقیقه دیگه میرسه .

گوشی امیر زنگ خورد جواب داد:

+جانم مامان.... ببخشید یادم رفت بگم،من خونه یکی از دوستام میمونم..... نه مسیحه اسمش ،...... نمیدونم..... فقط میشه یکی دو روز بمونم؟!......  چی؟! لوکیشن بفرستم؟!  مامان تو بهم اعتماد نداری؟!...... باشه. باشه میفرستم. فقط به بابا بگو خودت دیگه..... آبتین هم هست اونم میخواد بمونه... باشه خدافظ.

تلفن رو قطع کرد و سوالی بهم نگاه کرد.گفتم:

_ من هنوز به بابام نگفتم.

+خب بگو.

مسیح  یه رو فرشی پهن کرد وسایلا رو آورد.گفتم:

_ بزار اول ناهار بخوریم بعد.

  چیزی نگفت و اومد لیوان های نسکافه رو جمع کنه.

مسیح با سینی رفت به سمت آشپز خونه.  گوشیم زنگ خورد اسم بابا روی صفحه‌ بود رد تماس زدم.

  امیر با دهن باز داشت بهم نگاه می‌کرد. گفتم:

_ ببند پشه ننره!

 به خودش اومد دهنشو بست و گفت:

+الان باباتو رد تماس زدی؟!!!

  _ آره میشه اسمش رو گذاشت. شورش.

+یعنی الان علیه پدرت شورش کردی؟!

  _ آره.

+از عواقبش اطلاعی داری ؟

_تقریبا !

 مسیح  از تو آشپزخونه اومد و با گوشیش ور میرفت، زنگ درو زدن که از جام بلند شدم و گفتم:

_ من باز میکنم. 

کارتم رو برداشتم و رفتم حساب کردم.

  بعد ناهار نشستیم سر طرحا موند.

آنقدر عرق کار شده بودم که گذر زمان یادم رفته بود.  مسیح  نگاهی به منو امیر می‌کرد و هی میخواست چیزی بگه  اما حرفشو نگه می‌داشت. گفتم:

_ مسیح چیزی میخوای بگی؟!

 با کمی استرس نگاهی به ساعت گوشه اتاق انداخت و آروم گفت‌ :

+عع نه، یعنی، آره، من میخواستم برم سر کارم. داره دیرم میشه.

 نمیدونستم مسیح سر کار میره و برام عجیب بود  اما با اینحال لبخندی زدم و گفتم:

_ باشه برو نگران‌ نباش. بقیش با ما.

مسیح لبخندی زد و از جاش بلند شد  سریع از جا پرید و لباس پوشید و از خونه بیرون رفت. نگاهی به امیر که بی تفاوت داشت به کارش می‌رسید و دستاشو حسابی رنگی کردم انداختم و گفتم:

_میدونستی  مسیح میره سر کار؟

  امیر بدون اینکه سرشو  از رو برگه ها برداره گفت‌:

+اره ،من زیاد باهاش میگردم 

فقط  من بود که چیزی درباره دوستام  نمیدونستم.

مشغول کارم شدم. نگاهی به ساعت انداختم ساعت پنج عصر بود خیلی وقت بود سر این برگه نشستیم. و داریم کار می‌کنیم.

به اشپز خونه رفتم و در یخچال رو باز کردم  باقی مونده ناهار  رو برداشتم و لم دادم رو مبل دو نفره و شروع کردم به خوردن.  امیر با دیدن من اخمی کرد و خیلی جدی گفت:

+هووی  من نمیتونم تنهایی اینا رو تموم کنم پاشو بیا.

  بیخیال نگاهش کردم و گفتم :

_ تایم استراحت. تو هم پاشو یکم استراحت کن تا چند دقیقه دیگه  مغزت error میده.

یه قاشق غذا  گذاشتم دهنم.

امیر همونجا سر جاش دراز کشید لبخندی زد و گفت:

_ راست میگی ها.  چشمام درد گرفت بس که به اون برگه ها زل زدم.

 تاشب با امیر رو اون طرح ها کار کردیم آخر سرم امیر بیهوش شد رو برگه ها. ولی من بیدار بودم تا انجامشون بدم.  ساعت 10 بود اما هنوز اثری از مسیح  نبود. چرا این خونه نیومده؟.

  با صدای چرخوندن کلید توی در از جا بلند شدم و رفتم سمت در  ،مسیح  موش آب کشیده تو چار چوب در با سرو صورت گلی ظاهر شد.خسته به نظر میومد و تو دستش نایلون های خرید بود . گفتم :

  _ چیشده؟

+مُردم تا رسیدم.لعنت به هر چی بارون و ماشینه

  _ مگه  چی شد ؟بارون میومد؟! 

+ظاهرم گویا نیست؟!.   ماشینه کنار خیابون آنقدر با سرعت رفت هر چی آب بود پاشید رو سرو صورت منه بدبخت

_باشه برو لباساتو عوض کن بخواب. خسته ای.

بی حرف به سمت اتاقش رفت.  نگاهی به امیر که روی اون زمین سخت خوابش برده بود انداختم.

_  دوتا پتو بده به منو امیر.

  از تو کمد دیواری چهار تو پتو درآورد و داد دستم

عسلی مبل رو کنار زدم. پتو رو پهن کردم و امیر رو در حالی که بیهوش بود هل دادم رو پتو.

یعنی من موندم چرا انقدر خوابش سنگینه؟!.  رفتم سر طرحا. 

*******

صبح با صدای آلارم گوشی امیر بیخ گوشم از خواب بیدار شدم. یه چشمم رو باز کردم و آلارم گوشیش رو قطع کردم دستمو زدم به سرش که شکل غیر عادی داشت چرا این شکلی بود.  سر جام نشستم و پتو رو از رو سرش کنار زدم و  دیدم پاهاش زیر پتو هه.

آخ باز تو خواب غلت زده سرو ته چرخیده.

 دیشب تا سه بیدار بودم  هزار دفعه امیر اومد رو طرحا و دست آخر رفتم تو آشپرخونه باقیش رو تموم کردم. 

دیشب  از توخونه همش صدا میومد . انگار که یکی با چیزی بکوبه به دیوار .همش از درو دیوار صدا میومد. منم زیاد جدیش نگرفتم گفتم حتما همسایه هان.

 و خواستم زودتر طرحها رو تموم کنم اخرش ساعت سه خوابیدم .. 

امیرو صدا زدم:

_امیر  هووی امیر. پاشو صبحونه درست کن. منم یه دقیقه بخوابم.

بیدار شد و نشست سر جاش. چشماش رو با دستاش مالوند و با چشمای نیمه بازش بهم نگاه کرد.گفت:

-چته سر صبحی؟!

_  پاشو برو صبحونه درست کن من سر درست کردن طرحا تا 4 صبح بیدار بودم.

-  تو یخچال این بشر مگه چیزی هم پیدا میشه

_ دیشب خرید کرد تو یخچاله. باز آشپزی تو از من بهتره برو دیگه.

-  گند بزنن به جفتتون.

از جاش بلند شد.  یه خمیازه کشیدم و سرمو تو بالشت فرو بردم. و چشام گرم شد.

صدای امیر رو می‌شنیدم میگفت:

- آبتین!  آبتین!  پاشو بیا صبحونه . مسیح هنوز بیدار نشده برو بیدارش کنم 

گیج  خواب بودم . رفتم  دستشویی و صورتمو شستم و رفتم در اتاق مسیح،درو باز کردم،که داخل اتاق تاریک بود . دستمو زدم جای پریز  اما خبری نبود . درو بستم حتما مسیح بیدار شده . اما روزه چرا اتاقش انقدر تاریکه ؟ صدای مسیح رو شنیدم:

+ آبتین ؟کجا میری ؟

برگشتم و درو باز کردم . تو اتاق روشن بود اما خبری از مسیح نبود ،صداشو شنیدم :

+بد میبینی !

در  به شدت بسته شد سریع بازش کردم . و مسیح رو دیدم که با اخم  نشسته و با قیافه درهم منو نگاه میکنه. گفت:

+چته؟ دوساعته هی در اتاق رو باز بسته میکنی؟

_ها؟

+میگم  چته؟... آه ولش کن چه کار داری؟!

_ آها امیر گفت بیای برا صبحانه.

و خودم مستقیم رفتم آشپز خونه.

هنوز نفهمیدم چی شده بود. داشتم به صحنه ای که دیدم فکر کردم و به ذهنم این فکر خطور کرد که شاید چون گیج خواب بودم ،ولی اخه صداش هم توهم  بود اصلا چرا باید توهم بزنم ؟



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۵۲:۱۴ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

خودت

تنها کسی که جلوت رو گرفته خودتی

باور کن بقیه قدرتش رو ندارن



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۵۱:۵۳ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

قلب مشکی.

من جدا برای ارشا اقدسی ناراحتم.

چون تک تک خنده ها و لبخنداشو حس کردم با تمام وجودم 

روحش شاد. 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۱۰:۵۱ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

چم

چقدر مسخرست خودت اشکات بریزه و هق هق کنی از شدت گریه ولی بخندی و یکیو دلداری و بدی و آرومش کنی . 

حالم بهم میخوره از لحظاتی ک ناراحتم ولی ایموجی خنده میذارم 

انگار اصن دستم نمیره سمتش بزور!

من وقتایی ک یه ایموجی میدم قیافم شبیهش میشه:|



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۱۰:۵۱ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

.

بچه ها وقتایی ک ناراحتم یا حالم بده از من میترسید؟:|

من ترسناکم ؟:| 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۱۰:۵۰ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)

خواننده

ی پسره ای تو فامیلمون خوانندس

اهنگاش ب شددددت مسخرس:|||

رپ و پاپ میخونه بیشتر رپ

اسمشو نمیگم 

ولی من اصلا از اهنگاش خوشم نمیاد

صداش قشنگه ولی سبکش نه 

خیلیم خوشگل و خوش هیکله ها:||| 

معروفم هست -___- ولی نمیگم اسمشو

 

+عا پسرعموی مامانمم خوانندس:|  

این باز قشنگتر میخونه از اون یکی:| 



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج: 0
بازدید:

+ نوشته شده: ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ساعت: ۰۸:۱۰:۵۰ توسط:حسن موضوع: نظرات (0)