برداشت هاي مختلف:
انسان اشيا گوناگون كه ميبيند ياد خيلي چيزهاي مي افتد. از جمله اين موارد مي توان به اينها اشاره كرد. بعضي اوقات خيلي چيزا ميرود در ذهنم و بدجور پيله ميكند. گاهي اوقات دست عموي خدا بيامرز كه چقدر مهربان بود و يا ناخن هاي آن مرحوم. وقتي دست ميبرد به انگور و به بچه ها تعارف ميكرد. چقدر آدم اذيت ميشود. وقتي فكر كني ثروت عظيمي از دست داده اي و ديگر آن را نخواهي ديد و به آن دست پيدا نميكني، آن وقت است كه گريه راه نجات ميشود. ديدن يك پياده رو و يا يك جدول كنار خيابان، انسان را تا اعماق تاريخ و خاطراتي كه داشته است فرو ميبرد. چند روز پيش همين جور كه در ژرف تاريخ فرو رفته بودم به يكبار يك سگ به طرفم حمله كرد، ناچار ديدم اگر من حمله نكنم او مرا گاز خواهد گرفت، پس به يكباره رشته افكار خود را پاره نموده و به سوي سگ حمله ور شده و وحشت را به جان دل آن حيوان انداختم. در طول اين عمر بي بركت يكي از آرزو هايم بوسيدن دست پدر و مادر است. اما اين امر هنوز ميسر نشده است. نميدانم غرور است(كه نيست) يا خجالت. البته فكر ميكنم مورد دوم باشد. احترام پدر و مادر واجب. بوسيدن پيشاني و دست آنها واجب. ولي نميدانم چرا بدنم جلو نميرود. توي جمع خجالت ميكشم....
برچسب: ،