غزل سعدي
زهي سعادت من كِم تو آمدي به سلام خوش آمدي و عليك السلام و الاكرام
قيام خواستمت كرد عقل ميگويد مكن كه شرط ادب نيست پيش سرو قيام
اگر كساد شكر بايدت دهن بگشاي ورت خجالت سرو آرزو كند بخرام
تو آفتاب منيري و ديگران انجم تو روح پاكي و ابناي روزگار اجسام
اگر تو آدميي اعتقاد من اينست كه ديگران همه نقشند بر در حمام
تُنُك مپوش كه اندامهاي سيمينت درون جامه پديدست چون گلاب از جام
از اتفاق چه خوشتر بود ميان دو دوست درون پيرهني چون دو مغز يك بادام
سماع اهل دل آواز ناله سعديست چه جاي زمزمه عندليب و سجع حمام
در اين سماع همه ساقيان شاهد روي بر اين شراب همه صوفيان دردآشام
برچسب: ،
امتیاز دهید:
رتبه از پنج:
0
بازدید: